متاسفانه هیچ گونه مطلبی یافت نشد !

رمان کسی پشت سرم آب نریخت

رمان کسی پشت سرم آب نریخت

معرفی رمان کسی پشت سرم آب نریخت

مشخصات کتاب

عنوان: کسی پشت سرم آب نریخت

نویسنده: نیلوفر لاری

ناشر: رخ مهتاب

معرفی کتاب

رمان کسی پشت سرم آب نریخت به قلم توانای سرکار خانم سمیه (نیلوفر) لاری می باشد. رمان پرطرفداری که هماکنون جلد دوم آن نیز نگاشته و چاپ شده است.

رمانی در ژانر عاشقانه اما کمی با چاشنی جدایی و نیرنگ و خیانت که ممکن است در لابلای داستان اشک شما را هم در بیاورد،

و حالا من رهسپار جاده‌ای هستم رو به مرز رویاهایی که دیگه محال و دست‌نیافتنی نیستن. جاده‌ای که می‌خواد منو با پاهای تاول‌زده‌م،‌ منو با قلب خسته و بی‌تابم و منو با یک دنیا امید و خواهش به دست‌های مشتاق اون برسونه که قراره همه عمر یار و همدمم باشه. کسی پشت سرم آب نریخت. چون من خیال برگشتن نداشتم. راهی که می‌رفتم منو به آخرین مقصد زندگیم می‌رسوند مقصدی که میعادگاه عشق پاک من و اونه! من برنمی‌گشتم. رفتن و رسیدن کار من بود. برنمی‌گردم چون سرنوشت من همینه.

گزیده ای فصل اول رمان:

کلاس در سکوت سنگینی فرو رفته بود . تنها صدای قدم های آقای بهرامی ،دبیر تاریخ، سکوت را می شکست . گه گاهی بالای سر یکی از بچه ها می ایستاد و به پاسخ هایشان خیره می شد . خودکار در دهانم بود و در آن را می جویدم و پشت سر هم آهسته تکرار می کردم : منگوقاآن پس از مسلمان شدن چه نامی اختیار کرد ؟ منگوقاآن
اه ! چرا یادم نمی آمد . اگر این بیست و پنج صدم را از دست بدهم بیست نمی شوم . کاش یادم می آمد اما نیامد ! هر چه به مغزم فشار آوردم بیفایده بود . انگار سخت ترین پرسش امتحان را بی پاسخ می گذاشتم . اگر فقط همین پرسش را بی پاسخ می گذاشتم حتما با ارفاق بیست می شدم ، اما در پاسخ به پرسش دیگری هم مانده بودم : پیمان چنگیز خان با خاندانش به چه نامی مشهور شد ؟

_ وقت تموم شد بچه ها،لطفا ورقه ها بالا.

از ناراحتی نفس بلندی کشیدم وبه ناچار ورقه را بالا بردم . نگاهم به سمیرا افتاد که لبخندی حاکی از رضایت روی لبانش نقش بسته بود .

_ باشه!این دفعه بیست مال تو .

وقتی آقای بهرامی برگه ی امتحان را از دستم گرفت با دیدن چهره ی درهمم فهمید که نمره ای از دست داده ام .

_ غصه نخورین خانم ستایش،همیشه که نباید بیست بگیرین .

با دلخوری رویم را برگرداندم . انگار مقصر آقای بهرامی بود که من حافظه ام برای یادآوری نام ها ضعیف بود . پیش خودم گفتم:کاش جواب تمام سوال ها تشریحی بود .

زنگ که به صدا درآمد با همان اعصاب به هم ریخته همراه دیگر بچه ها به حیاط مدرسه رفتم . کنار تور هندبال ایستادم و به تیرک آن تکیه دادم . سمیرا و نرگس از مقابلم گذشتند . صدای خنده هایش مثل چکش بر اعصابم می کوبید:من که بیست می گیرم!امتحان دستور زبان رو هم همینطور ….

وقتی نگاه خیره ی مرا دید ریز خندید و از من فاصله گرفت. محکم بر تیر عمودی تور هندبال کوبیدم:بخشکی شانس!

از خودم دلجویی کردم که مهم نیست،امتحانات ثلث که شروع شود،حالیت می کنم خانم!

_ مانی،مانی!کجایی دختر،تمام مدرسه رو دنبالت زیرورو کردم.

صدای الهام بود،دوست و هم نیمکتی من. صورتی دراز و کشیده داشت و چشم و ابرویش هم چنگی به دل نمی زد. موهایش را بافته بود و تل سپید رنگی روی موهایش خودنمایی می کرد.

_ خوب چی کارم داشتی که مدرسه رو زیرورو کردی؟

دستم را گرفت و مرا با خودش همراه کرد: از معاون شنیدم شاگرد اول هر کلاس،البته شاگرد اول سه ثلث،سال بعد به کالج معرفی می شه!می دونی یعنی چی؟

_ یعنی چی؟

_ یعنی هرکی امسال شاگرد اول کلاس بشه،برای همیشه از این دبیرستان معمولی و معلمان معمولی و دانش آموزان معمولی خلاص می شه و وارد جایی می شه که مدرسان خارجی کار تدریس رو به عهده دارند و تمام دانش آموزان نخبه در اون جا تحصیل می کنند. وای!کاش تو هم یکی از اون ها بودی.

از آرزوهای قشنگی که برایم داشت خوشم آمد:خوب چرا این آرزو رو برای خودت نمی کنی؟

در آن لحظه روی پلکان مدرسه ایستاده بودیم. پوزخندی زد و چشم انداز مدرسه را از نظر گذراند و گفت:من کجا و شاگرد اول کلاس شدن کجا و کالج کجا؟من به زور بتونم نمره ی قبولی بگیرم،اما تو می تونی. مطمئنم حتی سمیرا رو پشت سر می ذاری،اصلا مگه سمیرا چه برتری نسبت به تو داره؟نه به خوشگلی توست،نه بلد است دو کلمه انگلیسی حرف بزنه،نه می تونه خوب بسکتبال بازی کنه و نه تو گروه تئاتر نقشی داره،تازه خیلی هنر کنه…

حوصله ام را سر برده بود. باز هم چانه اش گرم شده بود و نمی خواست به زبانش استراحت بدهد.

_ خیلی خوب الهام،زنگ خورد،بهتره بریم کلاس.

شتابزده دنبالم دوید و حرف هایش را ادامه داد:خیلی هنر کنه فقط بتونه تو درس با تو برابری کنه. چون در بقیه ی چیزها تو برتر هستی،بنابراین تو به کالج معرفی می شوی.

هر دو روی نیمکت نشستیم،او هنوز داشت نطق می کرد:وای خدا!خوش به حالت مانی!از همین حالا بهت تبریک می گم.

مبصر برپا داد.

_ افتخار می کنم که دوستی مثل تو دارم.

خانم قوامی حاضر و غایب کرد. دستم را گذاشتم روی دهانم و آهسته و به نجوا گفتم:خفه می شی یا نه؟

_ خانم الهام معیری؟

_ الهام معیری؟

محکم به پهلویش کوبیدم که با صدای بلند گفت:آخ،دردم اومد ماندانا.

شلیک خنده بود که فضای کلاس را پر کرد،الهام به خودش آمد و هول شد و گفت:بله خانم قوامی!حاضریم.سپس غرولندی زیر لب کرد و به تخته سیاه خیره شد.

وقتی فرمول های ریاضی را در دفترم یادداشت می کردم بی اختیار ذهنم به سمت حرف های الهام پر می کشید:کالج!محشره!بهتر از این نمی شه.

باز نگاهم به سمیرا افتاد که تند و فرز فرمول ها را یادداشت می کرد.

خوب سمیرا خانم!حاضرم بهت ثابت کنم که صلاحیت ورود به کالج را فقط من دارم.

_ خانم ستایش،بیایید پای تخته.

با یک حرکت تند از جا برخاستم. وقتی گچ سپید را در دستم لمس کردم به این فکر کردم که کالج ممکن است بزگترین فرصت زندگی ام باشد.

به خانه که برگشتم،هیچ میل و اشتهایی برای خوردن غذا در من نبود.

_ ماندانا،ناهارت رو گرم کردم،بخور تا سرد نشده.

بدون یونیفرم مدرسه و با لباس خانه احساس راحتی کردم.

_ باشه،مهبد کجاست؟سرو صدایش نمی یاد!

مادر با اشاره به اتاق مهبد سرش را تکان داد:طبق معمول با بچه ها بحثش شده!از وقتی اومده رفته و در رو هم به روی خودش بسته.

پشت میز آشپزخانه نشستم،خورشت قیمه زیاد باب میلم نبود،اما برنج زعفرانی مادر حرف نداشت،لقمه ی اول را بی اشتها جویدم.

_ آدم بشو نیست که نیست!هنوز یاد نگرفته با قلدری نمی تونه دنیا رو بگیره.

مادر پارچ آب را روی میز گذاشت و گفت:ولش کن،تو دیگه سر به سرش نذار،خوشت می یاد ،ها؟

لقمه را به زور قورت دادم و گفتم:مگه من چی گفتم؟شما دارید این پسر رو لوس بار می آرید!

_ خیلی خوب،تو غذات رو بخور.

به خاطر اخم های در هم رفته ی مادر سعی کردم دیگر چیزی نگویم.ظرف ها را شستم و میز آشپزخانه را پاک کردم.

_ خوب،مامان!اگه کاری نداری می رم به اتاقم،درسهام خیلی سنگین شدند…

وسط حرفم پرید و با لحن جدی گفت:بیخود. درس دارم و امتحان دارم و نمی رسم نداریم،امشب کلی مهمان داریم و من هنوز هیچ کاری نکردم.

دستم را روی سرم گذاشتم و با ناراحتی گفتم:وای نه!باز کی رو مهمون کردی مامان؟

یک بسته سبزی سرخ کرده را از فریزر درآورد و توی ظرفی در ظرفشویی گذاشت.بوی گوشت و پیاز داغ خانه را گرفته بود. کمی ادویه داخل قابلمه ریخت و بعد از هم زدن،شعله ی زیر قابلمه را ملایم کرد.

_ خاله رویا این ها رو،می دونی چند وقت است دعوتشون نکردیم؟

_ بعله…الان دو هفته می شه که دعوتشون نکردیم.

متوجه لحن تمسخرآمیزم شد. تند تند برنج توی سینی را پاک کرد و گفت:پاشو،پاشو تا من برنج را خیس می کنم تو هم سبزی ها رو پاک کن.

تا چشمم به دسته ی بزرگ سبزی افتاد،سرم گیج رفت.

_ این همه سبزی برای چی؟مگه خاله این ها چند نفرند؟

با تشر گفت:کارو دست می کنه،چشم می ترسه!این همه سبزی مگه چند کیلوه؟یک کیلو برای خودمون،بقیه هم مال مادربزرگه،پیرزن پا نداره بره خرید کنه،پس ما رو برای چی می خواد؟

می دانستم نمی توانم حریف مادر شوم،تسلیم شدم،روی صندلی نشستم و دوباره غر زدم:خوب اون پیرزن این همه سبزی رو می خواد چی کار کنه؟

چشم غره ای به من رفت وگفت:تو چی کار داری؟دو کیلو سبزی پاک کردن که این همه غر زدن ندارد،پس من دختر می خواستم برای چی؟

شانه هایم را بالا انداختم.

_ لابد دختر می خواستید ظرفشوی مهمونی هاتون باشد و نظافتچی خونه تون.آه خدای من!چه سعادتی!مهبد می خوره و می خوابه و به هم می ریزه،هیچ کس هم جرات نمی کنه بگه بالای چشمش ابرو!اما من بدبخت…

_ مانی بس می کنی یا نه؟

از لحن تهدیدآمیزش ترسیدم.

_ باشه بس می کنم،ولی آخه مادربزرگ این همه سبزی رو می خواد چی کار کنه؟

کاش تمام کارهای مادر به همان سبزی پاک کردن ختم می شد،اما سالاد درست کردم،کف آشپزخانه را تمیز کردم،خانه را با جارو برقی برق انداختم و بعد با دستمال گردگیری کردم،بعضی از لباس های نشسته را شستم و کلی کار دیگر. ساعت که پنج شد من خسته و کوفته روی مبل ولو شدم. وقتی خانه را از نظر گذراندم دیدم همه چیز مرتب است و مادر دیگر نمی توانست بهانه بیاورد،من هم می توانستم تا آمدن مهمانان درس بخوانم. دراین فکر بودم که صدای مادر از آشپزخانه به گوشم رسید:

_ مانی،بلند شو سبزی هارو برای مادربزرگ ببر.

با غیظ از جا برخاستم:نخیر!کارای امروز تمومی نداره،حالا هم باید برم پایین کار کنم.به بخت خود لعنت فرستادم. سبد سبزی را برداشتم و بی آن که لباسم را عوض کنم از در بیرون رفتم. خانه ی ما سه طبقه بود،مادر بزرگ(مادر مادرم) طبقه ی پایین زندگی می کرد . ما طبقه ی وسط و ماریا،خواهر بزرگم که ازدواج کرده بود و امشب هم جایی رفته بود،طبقه ی بالا زندگی می کرد. این خانه متعلق به مادربزرگ است و ما مثلا مستاجرش هستیم. زنگ را فشردم. در دل گفتم تا بلند شدن مامان بزرگ از روی مبل راحتی و آمدن تا دم در چند دقیقه طول خواهد کشید پس باید صبر می کردم،همین طور هم شد. در را که باز کرد سلام کردم. هیکل چاق و تنومند مامان بزرگ با موهای یکدست سپید و عینک ته استکانی اش به چشم می زد.

_ تویی،بیا تو.

به دنبالش داخل شدم. از سکوت سنگین خانه دلم گرفت.قاب عکس پدربزرگ روی میز عسلی افتاده بود. لابد باز مادربزرگ با خودش خلوت کرده بود. صدای زمخت مادربزرگ بر جا میخکوبم کرد.

_ چیه؟چرا ماتت برده دختر؟گفتم سبد سبزی رو بردار بیار آشپزخونه.

هول شدم و گفتم:چشم .. تنهایی چی کار می کردین؟

_ چی کار داری؟نکنه مادرت تو رو فرستاده که بفهمه چی کار می کنم؟

از حرف های مادربزرگ زیاد ناراحت نشدم،؛همیشه با همین لحن حرف می زد. نگاهی به گوشه و کنار به هم ریخته ی خانه انداختم،فنجان های نشسته،قرص های تلنبار شده روی میز،دو سه لیوان آبخوری که روی تلویزیون و میز تلفن مانده بود و بشقاب میوه ای که پوست سیب در آن رنگ سیاه گرفته بود و معلوم بود که چند ساعتی از خوردنش می گذرد.

بار دیگر صدای خشن مادربزرگ تکانم داد:اه اه اه!برگ تربچه!دختر،مادرت بهت نگفته از برگ تربچه متنفرم،چندشم می شه؟

دلم ریخت،دستپاچه گفتم:ببخشید مادربزرگ،نمی دونستم،اما برگ تربچه خاصیت زیادی داره،ویتامین ث …

حرفم را با پرخاش قطع کرد:خوبخ خوبه ویتامین ث داره،نمی خوام تو یکی به من چیز یاد بدی!اول برو دامن چرکت را عوض کن که حال آدمو به هم نزنه،بعد بیا علمتو به رخم بکش.

از روی ناراحتی نگاهی به دامنم انداختم،هنگام تی کشیدن کف آشپزخانه کثیف شده بود،خجالت کشیدم.

مادربزرگ در سطل زباله را باز کرد و گفت:این سبزیا دیگه به درد من نمی خوره،اه اه!حالم از دیدن تربچه به هم می خوره.

از زحمتی که به خاطر پاک کردن سبزی ها کشیده بودم دلم سوخت،با عجله به طرفش دویدم و ظرف سبزی ها رو از دستش قاپیدم.

_ بر شیطان لعنت!چی شده دختر؟چرا مثل عقب مونده ها رفتار می کنی؟

در حالی که تند تند برگ های تربچه را از باقی سبزی ها جدا می کردم گفتم:

_ دور ریختن نداره مادربزرگ،الان به حساب برگ تربچه ها می رسم.

منتظر ماند تا من با دقت این کار را انجام بدهم. بعد هم تا مرا جلوی ظرفشویی دید از فرصت استفاده کرد و تمام فنجان ها و ظرف های نشسته و لیوان ها را جل.یم گذاشت،به علاوه ی کاسه و بشقاب های اضافی که در یخچال مانده بودند و همین طور دو سه قابلمه ی برنج و خورشت مانده. وقتی زمین شور آشپزخانه را دستم داد به این فکر کردن که دخترش کپی خودش است،فرصت طلب و پرافاده!خوب شد دامنم را عوض نکردم. هال را جارو برقی کشیدم و بعد گردگیری کردم. تختش را مرتب کردم و لباس های خشک شده را در کمد گذاشتم بعد هم تا خواستم بگویم کار دیگه ای ندارین که برس را به دستم داد و با لحن نه چندان مهربانی گفت:

_ بیا،هیچ کس مثل تو از پس موهای من برنمیاد،ماری که انگار دستش چوب خشکه،با ذست عروسک هیچ فرقی نداره…آخ…یواش تر دختر…مگه داری نخ کاموا جدا می کنی؟

موهای مادربزرگ جنس عجیبی داشت. ضخیم وزبر. هرچند سعی کردم به آرامی برس بکشم،اما موهایش بد جوری در هم گره خورده بود و من ناچار باید ملاحظه رو کنار می ذاشتم. بعد از اینکه موهایش را مرتب پشت سرش جمع کردم برس را از دستم گرفت و بدون تشکر گفت:

_ هرچی ماریا دستش خشک و مترسکیه دستای تو خرزورن.

نمی دانم دات تعریف قدرت دستانم را می کرد یا تکذیب آن ها را. از جا بلند شد. در آینه نگاهی به خودش انداخت. چشم و ابروی ریز و دماغ باریکش به پهنای صورتش نمیومد.

_ مانی؟خیال رفتن نداری؟

به خودم آمدم و گفتم:چرا!شما برای شام تشریف نمیارین؟

به طرفم برگشت. نمیدانم از بابت شنیدن تشریف نمیارین لبخند بر لب آورد یا از چیز دیگری بود.

_ نه!حوصله م از دامادام سر می ره. یکیشونو تو یه جمع به زور تحمل می کنم،چه برسه به دو تاشونو تو جمع ببینم.خ.ب دیگه می تونی بری،به مادرت بگو بعد از شام با رویا . بچه هاس سری به من بزنن،قرمه سبزی ش رو هم کم نمک درست کنه،در ضمن مثل دفعه ی پیش تو نریزه بشقاب بیاره پایین،قابلمه کوچیکم خونه ی شماست،تو همون بریزه.

سپس چراغ اتاق خواب را خاموش کرد و گفت:

_ خوب دیگه برو که می خوام کمی بخوابم.آن گاه روی تخت دراز کشید.

با خداحافظی از اتاق بیرون رفتم. هنگامی که در خانه را می بستم صدای خرخر مادر بزرگ بلند شده بود.

به خانه که برگشتم مهمان ها هنوز نیامده بودند،ساعت هفت بود م من به فکر درس های فردا بودم. مادر از تاخیرم نپرسید.می دانست مادرش از خودش هم زرنگ تر است.پدر در حال روزنامه خواندن بود.تا از مقابلش گذشتم و سلام کردم گفت:

_ یه چای خوشرنگ برای پدرت بیار دخترم.

نمی توانستم نه بیاورم.به آشپزخانه رفتم و فنجانی را روی سینس گذاشتم.مادر داشت ماست و خیار درست می کرد.

_ چایو که بردی بیا کمک من.

چشمانم را روی هم گذاشتم.

_ دیگه چه کمکی می خواین؟

_ وا!یه جور حرف می زنی انگار همه ی کارها رو تو کردی.

چای سرریز شد من مجبور شدم سینی را آب بزنم.

_ خیلی خوب نگفتی چه کاری مونده؟

نگاهی به ظرفشویی انداخت و گفت:هیچی،یه کم ظرف نشسته مونده که باید بشوری.

منظورش از یه کم ظرف آبکش بود و قابلمه بزرگ و کفگیر و ملاقه ی چوبی و چند تا بشقاب و کاسه به اضافه ی ظرف های نقره ای که از ویترین درآورده بود تا برای مهمانی امشب به رخ خواهرش بکشد.

آهی کشیدم و چای را برای پدر بردم.مهبد فوتبال نگاه می کرد و تند تند تخمه می شکست.

_ مهبد خواهش می کنم پوست تخمه هاتو توی پیش دستی بریز،من حال جارو کردن ندارما.

از لج من پوست تخمه را محکم تف کرد و یک متر آن طرف تر روی فرش افتاد.

_دخترم چای خیلی پررنگه برام عوضش کن.

نگاهی معنی دار به پدر انداختم و با غیظ فنجان را به آشپزخانه برگرداندم.وقتی آب جوش را توی فنجان می ریختم یاد امتحان جغرافیا افتادم که آقای تاجدار گفته بود حتما با نمره ی ثلث جمع می شود.

_ آخ،دستم سوخت.

_ یه کم حواستو جمع کن دختر دست و پا چلفتی.

زنگ خانه که به صدا درآمد تقریبا کار ها تمام شده بود.خاله رویا بزک کرده و آراسته دست در بازوی شوهرش وترد خانه شدند.بعد پسرخاله آرمین که موهایش را به یک طرف ریخته بود و شلوار لی راسته پوشیده بود و پشت سر او هم آرمینا با کت و دامن تنگ شکلاتی.

تعدادشان همین بود،اما سرو صدایشان به قدری بود که انگار تمام فامیل در خانه ی ما جمع شده اند.صدای خنده های خاله رویا مثل همیشه بلند بود.

_ ما از ساعت شیش از خونه راه افتادیم،اما سر راه هوس کردیم بریم شهربازی،من نشستم رو تاب و شهاب تابم داد،وای سیما نمی دونی چه قدر بهمون خوش گذشت.

آقا شهاب از خنده های خاله رویا لذت می برد.

_ هنوزم به سبکی همون موقع هایی،نه وزنت اضافه شده نه اندامت به هم ریخته.

آرمینا می خواست پدرش را قانع کند که اندام مادرش تغییر کرده است.

_ مامان یه کمی چاق شده برای همین پیرهن راسته بهش نمیاد.

خاله رویا بهش برخورد و گفت:نه آرمینا جون!اتفاقا تو مهمونی هفته ی پیش همه می گفتن چی کار می کنی که این قدر خوشگل موندی؟

آرمین مزه انداخت:خوب گفتن خوشگل،نگفتن که خوشتیپ.

مادر بحث را عوض کرد و گفت:خوب بفرمایین چای سرد میشه.

آرمینا در حالی که با ناخن های بلند لاک زده اش بازی می کرد خطاب به من گفت:خوب تو چی کار می کنی بچه محصل!هنوزم مرتب بیست می شی؟

مهبد و آرمین غش غش خندیدند،انگار بامزه ترین جوک دنیا را شنیده باشند.کمی در خود فرورفتم و گفتم:می گذرونیم.درسا خیلی راحت نیستن که مرتب بیست بشم،بعضی وقتا…

_ مانی برو زیر قابلمه برنج رو خاموش کن ، ته می گیره.

با دیدن اخم هایش فهمیدم خوشش نمی آید جواب خواهرزاده اش را بدهم.آرمین ومهبد ها به آشپزخانه آمدند.آرمین قصد داشت به غذا ناخنک بزند.

_ آرمین تزیینش به هم می خوره.

مهبد با تمسخر گفت:راست میگی آرمین،مانی داشت دو ساعت آرایشش می کرد.

یک د فعه چنگ زد و یک مشت سیب زمینی سرخ کرده برداشت.آرمین هم از فرصت استفاده کرد و تکه ای ران مرغ به دهان گذاشت.دیگر داشتم کلافه می شد،با تغیر گفتم:نشنیدین چی گفتم؟

خونسردی آن دو برایم زجرآور بود.به فدری کفرم را بالا آورده بودند که یادم رفت زیر قابلمه را خاموش کنم.آشپزخانه را ترک کردم و به پذیرایی برگشتم.پدر و آقا شهاب شطرنج بازی می کردند و خواهر ها و خواهر زاده مشغول تعریف کردن از فلان مهمانی و لباس پوشیدن فلانی و طلا و جواهرات مهمانی بودند.

_من و آرمینا به جشن تولد رزیتا خانم میریم،پیشنهاد می کنم تو هم بیا سیما جون،اون جا به قدری آدم های متشخص و حسابی می بینیم که حالت از آدمای دور و ورت به هم می خوره.

_ خاله جون ماندانا رو با خودت نیاری ها!اوم فقط بلده یه گوشه بشینه و جوری به آدما خیره شه که همه بفهمن تا چه حد امله…

مادر اندیشناک گفت:نمی دونم لباس مناسبی دارم یا نه؟فردا باید در گنجه رو باز کنم و لباسا رو دید بزنم.

دلم گرفت.از این که مادر در مورد امل بودن من از دهان آرمینا شنیده بود و چیزی نمی گفت حرصم گرفت.

_ بوی سوختنی میاد سیما.

مادر محکم به صورتش کوبید:خدا مرگم بده!این دست و پا چلفتی زیر قابلمه رو خاموش نکرد.

پیش از همه من با شتاب به آشپزخانه دویدم.زیر قابلمه به قدری زیاد بود که حسابی بوی سوختگی می آمد.بخ دنبالش با سرزنش های مادر دل من هم حشابی سوخت.

_ من نمیدونم تو با این همه خنگی چه طور بیست میاری؟
هیچ توضیحی نمی توانستم بدهم اما از لبخند های موذیانه ی مهبد و آرمین توانستم حدس بزنم زیاد کردن شعله زیر قابلمه کار کدام جانورهاییست.

 

به علت رعایت حقوق مولفین از قرار دادن لینک دانلود معذوریم.

اگر شما نویسنده این کتاب می باشد لطفا به ما اجازه انتشار بخشی یا تمام رمان را بدهید یا اینکه آنرا از طریق کتابخانه رمان98 به فروش برسانید.

به اشتراک بگذارید