X

رمان عشق یه طرفه یمنا نوشته فاطمه عابدین زاده

رمان عشق یه طرفه یمنا نوشته فاطمه عابدین زاده

مشخصات رمان

عنوان: رمان عشق یه طرفه یمنا

نویسنده: فاطمه عابدین زاده

ژانر: عاشقانه، غمگین، اجباری

زبان: فارسی

فرمت: PDF – Apk – Epub

صفحات: ۱۳۰

حجم به ترتیب: ۱٫۳mb , 3.6kb ,168kb

 

خلاصه داستان رمان عشق یه طرفه یمنا

بنام انکه به من زندگی بخشید

بنام انکه زندگی و ازم گرفت

بنام دختری بی مادر

بنام دختری تنها

بنام کسی که عشق را افرید

نوری به زندگیم بخشید

همون روزی که خدامن را افرید، هم روز مادر، پاک معصومم را گرفت به خودم لعنت میفرستادم که چراآومدم به این دنیا.

پدری که اصلا یادش نمیاددختری به اسم یمنا داره برادری که قلبش ازسنگ شده، کسی من رو آدم حساب نمیکنه ، پووفی کشیدم به طرف اشپزخونه رفتم ،باید ناهاربزارم الانه که بابا بیاد.

هنوز جایی کمربندی که دیشب بهم زد روکمرم دردمیکرد، دستم رو کمرم کشیدم به فکر ناهار گذاشتن شدم درحال غذادرست کردن بودم که صدای در آومد پاهام شروع به لزیدن کردن، ازاشپزخونه به راه وردی در نگاه کردم یوسف بود برادری که بعداز فووت مادرم قلبش شدازسنگ شده بود،من و مقصر مرگ مادرم میدونه هرچندمقصرش منم به طرفش رفتم.

 

قسمت اول رمان عشق یه طرفه یمنا نوشته فاطمه عابدین زاده

بغلش نشستم دستم داخل آب خنک داخل حوض کردم به این فکرمیکردم اگه مادرم بود نه پدرم متعادمیشد نه برادرم قلبش ازسنگ، من حتاچهره مادرمم ندیدم.

در حیاط بازشد بابام بود هول کردم بلندشدم .

_س..لام

نگاهی چبی بهم کرد محل نداد به طرف خونه رفت .پشت سرش رفتم داخل خونه .

شروع به سفره انداختن کردم که عین دیشب عصبی نشه، شروع به زدنم نکنه تمام بدنم ازکتک هاش کبوده درد میکنه سفره انداختم .

_غذا امادس .

اخمی کرد اومدسر سفره غذا براش کشیدم من حق خوردن غذا نداشتم .

خودم کشیدم عقب به غذاخوردنش نگاه کردم !.

_نمک کو!..؟

هول کردم من من گفتم؛

_ا..لان .میار..م.

لیوان پرت کرد به طرفم خودم و کشیدم به طرف در خورد به دیوار هزارتیکه شد.

_انگار توادم نمیشی نه!…؟؟

بدون حرفی به سمت اشپزخونه رفتم نمکدون ازکابینت برداشتم، بردم سرسفره خم شدم که نمکدون بزارم سرصفره مچ دستمو گرفت .

_ببخشید دیگه تکرارنمیشه خواهش میکنم ولم کن کتکم نزن

اشک توچشام جمع شده بود بابای ادم انقد بی رحم میشه دستمو ول کرد به طرف اشپزخونه میرفتم که شیشه خوردشده لیوان رفت توپام اهی کشیدم پاموبالاگرفتم رفتم به طرف اشپزخونه.

نشستم زانو هام بغل کردم اروم اروم گریه کردم پام بدجور میسوخت درد میکرد.

.نمیدونستم “…” چیکارکنم حس کردم کسی داخل آشپزخونه شدم سرم رو اوردم بالا که ….

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید