X

رمان قتل کیارش نوشته مژگان زارع

رمان قتل کیارش نوشته مژگان زارع

مشخصات رمان

عنوان: رمان قتل کیارش

نویسنده : مژگان زارع

ژانر: معمایی

زبان: فارسی

فرمت: PDF – Apk – Epub

صفحات: ۵۳۱۸

حجم به ترتیب: ۱۸mb ,1.6MB ,807kb

 

خلاصه ی از داستان رمان قتل کیارش نوشته مژگان زارع

در یک میهمانی خانوادگی کیارش دولتشاه به قتل میرسد. تمام مدارک نشان می دهند قاتل، دختر نگهبان خانه است اما واقعیت چیز دیگریست…پایان

 

بخشی از متن رمان

آرزوها و خواسته های من خیلی هم بزرگ نیستند.

راستش شاید هم بزرگ باشند، یعنی ملیحه می گوید

همین هایی که تو می خواهی، خیلی ها حتی توی خواب هم جرات ندارند بهش فکر کنند و من فکر می کنم راست می گوید.

ترنم می گوید آدم خودش است که خواسته ها و آرزوهایش را بزرگ و کوچک می کند.

او هم راست می گوید.

مثلاً این که من آرزو دارم یک خانه نقلی خوشگل برای خودمان داشته باشیم و بابا هم یک پراید داشته باشد با اوضاعی که من تا حالا باهاش زندگی کرده ام خیلی بزرگ نیست.

ولی اگر وضع زندگی ام را بی خیال بشوم، یعنی جایی که توش زندگی می کنم و آدم هایی که کنارشان زندگی می کنم را بی خیال بشوم و فقط خودم و بابا محمدعلی و مامان اعظم را ببینم آن وقت خیلی زیادی بزرگ به نظر می رسند.

آن قدر که حتی توی خواب هم جرات نکنم بهش فکر کنم.

تازه از این ها بزرگ تر هم هستند.

یکیش همین که فکر کنم یکی مثل کیارش از من زیادی خوشش بیاید یا نه اصلاً عاشقم بشود.

سرم را تکان دادم تا این فکرهای مسخره که همیشه همراهم هستند و هیچ راهی هم برای خلاص شدن ازشان ندارم را پاک کنم. نگاهی به آسمان آبی و صاف انداختم و با جزوه تند تند خودم را باد زدم.

حالا این آرزوها مهم نبودند، مهم میهمانی آخر هفته است که نمی دانم بروم یا نروم

. ناهیدجون لطف کرده البته به نظر خودش و من را هم قابل دانسته بنشینم توی میهمانی و من کلی هیجان دارم چون دو سالی می شود که اجازه ندارم توی میهمانی هایشان باشم.

نگاهی به ساعتم انداختم و سعی کردم توی سراشیبی کوچه تند راه بروم.

نه آن قدر تند که نتوانم توی سرازیری تعادلم را نگه دارم نه آن قدر یواش که به کلاس دکتر طهماسبی نرسم.

امروز راحت می شدم، یعنی حداقل یک هفته راحت بودم تا بعد دوباره بیفتم به خرخوانی برای امتحان های پایان ترم.

بوق مورانویی که از رو به رو با سرعت جلو می آمد مجبورم کرد بکشم کنار و زیرلبی فحشی هم به راننده ی وحشی اش بپرانم. قلبم مثل همه ی این وقت ها به گاپ گاپ افتاده. با دست هایی که بیشتر به خاطر عصبانیت به لرزش افتاده اند. جزوه را همان طور لوله شده چپاندم توی کوله پشتی ام و با انگشت چشمِ بچه های ترسان ولی هنوز خوشگلِ آویزان به زیپ کیفم را ناز کردم: می دونم خیلی وخشی بود. وخشی گری هم جزو کلاسشون حساب می شه آخه

– کلاسِ کی اون وقت؟

چشم هایم از روی عروسک ها سر خوردند روی جفت کفش های چرم جلوی رویم و قوس برداشتند روی پاهای کشیده و بالا آمدند تا برسند به کراوات سورمه ای رنگ بته جقه که به نظرم اصلاً به صاحبش نمی آمد و بعد توی چشم هایی که نگاه کردن مستقیم توش را هیچ وقت یاد نمی گرفتم و تازه فرار کردن ازش را این روزها بیشتر دوست داشتم: سلام آقای دولتشاه

منتظر جواب سلام نبودم،آن هم از آدمی که وسط کوچه داشت من را به خاطر توهین به بالا و پایین خانواده اش سین جیم می کرد.

– داشتی می رفتی مهد؟

مجبور شدم باز نیم نگاهی به صورتش بیندازم. لابد حالا نوبت جوجو و جی جی و جیرجیر بود که بهشان حمله کند. مگر سه تا عروسک رنگی رنگی چقدر باید مهم باشند که مردی به این سن و سال به خاطرش من را مسخره کند؟ به ساعتم نگاه کردم: ببخشید دیرم شده

مطمئن بودم کسی که مقابلم ایستاده به خودش زحمت نمی دهد راه باز کند حدسم درست بود و با احتیاط از کنارش رد شدم. این بار سعی کردم سراشیبی کلهر را آرام تر پایین بروم مبادا از پشت تپل بودنم را بیشتر از حد ببیند و به این خاطر هم بعدش یک متلک دیگر بخورم.

جرات نداشتم برگردم ببینم دقیقاً کجا ایستاده و مشغول سبک سنگین کردن چی هست ولی سایه بلندی که تا نزدیک قدم های من کش آمده بود می گفت یکی پشت سرم است. صدای بی تفاوتش که گفت: بایست منم مسیرم همونجاست

 

بخش مربوط به لینک های دانلود


Warning: unserialize() expects parameter 1 to be string, array given in /home/novelcom/public_html/wp-content/themes/novel98_V1/functions.php on line 80
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید