X

رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی

رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی

مشخصات رمان

عنوان: رمان آخرین برف زمستان

نویسنده : فاطمه ایمانی

ژانر: عاشقانه , اجتماعی

زبان: فارسی

فرمت: PDF – Apk – Epub

صفحات: ۸۱۰

حجم به ترتیب: ۴٫۷mb ,979kB ,412kb

 

خلاصه ی از داستان رمان آخرین برف زمستان

پایان یک زندگی مشترک شروع این داستانه و آیلین زنی که جسورانه بدون اینکه حتی ذره ای حمایت خونواده واطرافیانش روداشته باشه دست به این کار می زنه واز محمد مردی که همیشه براش مث یه کاغذ سفید، نانوشته وغیر قابل درک بوده جدا می شه.تا به دنبال دست پیدا کردن به خواسته ها وآرزو های بزرگ زندگیش بره.اون با پیش زمینه ی ذهنی بدی که از ازدواجش داشته نقطه ی پایان وطلاق رو خیلی آسون تو جریان زندگیش می پذیره.…پایان خوش

 

صفحه اول رمان

 

شال دور گردنمو تا روی چونه ام بالا کشیدم ودستکش های چرمم رو به دست کردم.
پله های دفتر خونه رو تند تند پایین اومدم و
درعین حال سعی کردم برای بند کیف سنگینی که همراهم بود،یه جای ثابت رو شونه ی راستم پیدا کنم.
صدای سلانه سلانه ی قدم هایی که بر می داشت، از پشت سرم می اومد.
هوای راه پله خفه وفضا نیمه تاریک بود.یه نگاه به ساعتم انداختم.
هشت وچهل وپنج دقیقه ی صبح رو نشون می داد

واین نیمه تاریک بودن به چراغ سوخته ی راه پله و هوای ابری وخاکستری بیرون بی ربط نبود.
ـ یه لحظه وایسا باهات کار دارم…آیلین…آیلین با تو ام.
صداش عجیب اعصابمو خط خطی می کرد.
داشتم تقریبا به طرف در خروجی پرواز میکردم که حس رها شدن وآزادی رو با همه ی وجودم احساس کنم
و اونوقت اون داشت با آیلین گفتن هاش گند می زد به هرچی حس رها شدنه.
رو پاگرد اول ایستادم ودرحالی که سعی داشتم به اعصابم مسلط باشم ولااقل این دم آخری تندی نکنم،
نفسمو با حرص فوت کردم.به طرفش چرخیدم و یه نگاه ناچار ومعذب بهش انداختم.
ـ فرمایش؟
با آرامش تمام از پله ها پایین اومد وجلوم وایساد.مثل همیشه خونسرد واز خود مطمئن بود.
دلم می خواست با کیف سنگینم چنان تو صورت مزخرف وبی خیالش بکوبم که

دیگه واسه خونواده اش قابل شناسایی نباشه.
واقعا درک نمی کردم این بشر به چیِ خودش اینقدر افتخار می کنه.
ـ این اون چیزی بود که می خواستی؟
نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم وبا نفرت زمزمه کردم.
ـ یعنی تو نمی خواستی؟
دستی کلافه پشت گردنش کشید وبه حالت تاسف سر تکان داد.
– جواب خونواده هارو…
صدام بی اختیار بالا رفت.
ـ گور بابای همه شون.
ـ دیشب بلاخره به رهی همه چیز رو گفتم.

رمان آخرین برف زمستان از فاطمه ایمانی

بخش مربوط به لینک های دانلود


Warning: unserialize() expects parameter 1 to be string, array given in /home/novelcom/public_html/wp-content/themes/novel98_V1/functions.php on line 80

کتاب و رمان های دیگر فاطمه ایمانی

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید