X

رمان وقتی او آمد نوشته مهرسا م

رمان وقتی او آمد نوشته مهرسا م

مشخصات رمان

عنوان: رمان وقتی او آمد

نویسنده : مهرسا.م

ژانر: عاشقانه 

زبان: فارسی

فرمت: PDF – Apk – Epub

صفحات: ۳۰۴

حجم به ترتیب: ۱٫۷mb ,710kB ,148kb

 

خلاصه ی از داستان رمان وقتی او آمد

 داستان در مورد زندگی شمیمه.دختری که پدر و مادرش واز دست داده و باخاله اش زندگی میکنه. سختی های زندگی از یه طرف و سخت گیری های خاله اش هم از یه طرف دیگه باعث میشه که شمیم از اون خونه فراری بشه.ولی دست تقدیر سرنوشت دیگه ای روبراش رقم زده.زندگی میخواد روی خوبش و بهش نشون بده. روزگار اون و سر راه خانوم بزرگ قرار میده کسی که خونه اش قراره برای شمیم تبدیل به یه کلبه امن بشه و سرنوشتش طور دیگه ای رقم بخوره

پایان خوش

 

صفحه اول رمان وقتی او امد

پاهام دیگه جون نداشت نفسام به شماره افتاده بود حتی جرات نداشتم به پشت سرم نگاهی بندازم . فقط میدویدم نمیدونستم تا کجا میخوام بدوم ولی اینو میدونستم که باید خودم و نجات بدم . نباید میذاشتم دست کثیفشون بهم برسه .

شالی که روی سرم انداخته بودم به خاطر شدت دویدنم از سرم افتاده بود . چشمام سیاهی میرفت . احساس میکردم هیچ هوایی برای تنفس ندارم . ولی بازم به خودم نهیب میزدم . “آفرین شمیم تو میتونی دختر تند تر بدو . خودت و نجات بده ” صدای یکیشون و شنیدم که الفاظ رکیک به کار میبرد و به هر قیمتی بود میخواست منو نگه داره ولی من حتی ۱ ثانیه هم فکر خستگی و ایستادن و به ذهنم راه نمیدادم . مدام صداشون مثل دو تا مگس توی گوشم بود . کوچه تاریک تاریک بود هیچ جارو نمیدیدم . همیشه از تاریکی میترسیدم ولی الان موقع ترس نبود .

بالاخره یه نور دیدم داشتم به خیابون اصلی نزدیک میشدم خدا خدا میکردم که خیابون اصلی خلوت نباشه و بتونم از کسی کمک بخوام . نور چراغای خیابون انگار امیدوارم کرد و بهم انرژی داد تند تر از قبل میدویدم .

صدای اون دو تا مزاحم و دیگه پشتم نمیشنیدم سرعتم و کمتر کردم و بالاخره به پشت سرم نگاه انداختم اما هیچ کس پشت سرم نبود . خوشحال شدم یعنی گمم کرده بودن ؟ قدمام آهسته تر شده بود انگار دوباره داشتم نفس میکشیدم . شالم و روی سرم مرتب کردم دیگه به سر کوچه رسیده بودم . خیابون پر رفت و آمد و شلوغی بود . انقدر ذهنم مشغول بود و ترس همه ی وجودم و گرفته بود که اصلا نمیتونستم تشخیص بدم که توی کدوم خیابونم .

حالا باید کجا میرفتم ؟ کوله ام و از روی دوشم آوردم پایین و درش و باز کردم کیف پولم و از توش در آوردم نگاهی توش کردم فقط ۵۰ هزار تومان داشتم . با این پول مگه چند روز میشد سر کرد ؟

بخش مربوط به لینک های دانلود


Warning: unserialize() expects parameter 1 to be string, array given in /home/novelcom/public_html/wp-content/themes/novel98_V1/functions.php on line 80
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید