متاسفانه هیچ گونه مطلبی یافت نشد !

دانلود رمان بمون کنارم (جلداول)

دانلود رمان بمون کنارم (جلداول)

مشخصات رمان

عنوان: رمان بمون کنارم (جلداول)

نویسنده : گیسوی شب

ژانر: عاشقانه , همخونه ای , ازدواج اجباری

زبان: فارسی

صفحات: ۲۰۰

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۲۴ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۴٫۱۶ مگابایت

فرمت آیفون : ۴۱۸ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان بمون کنارم  (جلداول) نوشته گیسوی شب

داستان دریاره دختری به اسم شمیم هستش که پس از فوت مادر و پدرش بنا به گفته ی دوست باباش بعد از یک سال میاد با همین خونواده ی دوست پدرش زندگی می کنه. خونواده ی دوست پدرش یک پسر به اسم ارمیا و یک دختر به اسم المیرا دارن. ورود شمیم به زندگی این خانواده ارمیا را ناراحت می کنه و از اونجا ارمیا درصدد به وجود آوردن ناراحتی برای شمیم هستش و …

 

صفحه اول رمان بمون کنارم (جلداول)

شروع :
– غصه نخور دخترم زندگی همه همین بالا پایینارو داره ..همه تلخ وشیرینای زیادی رو تو زندگی می چشن…شاید
همه اینا حکمت خدا یا حتی امتحان باشه !
– راستش می دونین عمو..هروقت که می خوام دیگه بی خیال همه گذشتم شم،همون وقت بدتربه یادشون می افتم
زندگی بدون پدرو مادرم خیلی برام وحشت ناکه
سرش را زیر انداخت وزهره خانم که تحت تاثیر حرفای آن دختر قرار گرفته بود آهی کشید وگفت:
– کاش هیچ جوونی مث تو این جوری سختی نبینه ،ببین عزیزم باورکن که منو فرید زندگیتو مهیا می کنیم فقط
خودتو فرزند این خانواده بدون ومارو.. پدرومادرت، هرچندکه هرکاری هم بکنیم نمی تونیم جای اونارو برات
پرکنیم .
– خانم این دختر ما دختر صبوریه .می دونه چه جوری ازپس زندگی گذشتش بربیاد مگه نه دخترم ؟
لبخندی درجواب مرد زد وباآرامش گفت:
– سعی می کنم زندگی جدیدوموباگذشته وخاطراتم قاطی نکنم.
درهمین حین صدای باز وبسته شدن درپارکینگ وماشینی که خاموش می شدبه گوش رسید.او که کنجکاو شده بود
عضوی دیگر از ازخانواده ی دادفر را بشناسد،نگاهش را میخکوب در کرد .صدای پسرجوانی که مادرش را به نام می
خواند درحالی که هنوز بیرون از ساختمان بودکنجکاوی را دروجودش شدت داد.درباز شد ومتعاقب آن پسرجوان
باقدی بلند واندامی کشیده وچهره ای که درنگاه اول جذاب بود وارد سالن شد:
– مامان ….مامان؟….مامان جون…
زهره خانم از صدای بلندپسرش لب به دندان گرفته بودوعمو فرید سرش رابه طرفین تکان می داد.پسرجوان
درحالی که اصلا حواسش به افراد نبود سرش را درگوشی همراهش کرد و با خودش حرف می زد:
– مرض بگیری احسان…معلوم نیس رفته دستشوی یا اتاق فکر…بردار خب!
– علیک سلام
اِرمیا سرش را بالا کرد وبه پدرش چشم دوخت.بعد چشمانش به گردش درآمد وبا دیدن او که برایش دختری
ناآشنا بود قیافه اش حالت تعجب به خودش گرفت.
– سلام باباجون…ببخشیدمن حواسم نبود …یعنی اصلا نفهمیدم شما مهمون دارین
وروبه مهمانشان سری تکان داد:
– سلام
دختربا لبخند جواب اورا داد.صدای آقای دادفر که با ارمیا صحبت می کرد به گوش رسید:
– نمی خوای بدونی این مهمون عزیزمون کیه ؟
قبل ازاین که ارمیا جواب بدهدمادرش به او گفت:

کتاب و رمان های دیگر گیسوی شب

به اشتراک بگذارید