X

دانلود رمان آلوچکا و ورا در سفر

دانلود رمان آلوچکا و ورا در سفر

مشخصات رمان

عنوان: رمان آلوچکا و ورا در سفر

نویسنده : آلوچکا دراگونووا

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: ۱۰۰

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۱۱ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۲٫۰۴ مگابایت

فرمت آیفون : ۹۸ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان آلوچکا و ورا در سفر نوشته آلوچکا دراگونووا

دو دختر با دو دنیای متفاوت…هر کدام در گوشه ای از دنیا…آلوچکا دختری که در روسیه زندگی می کند وقتی متوجه می شود که مادری دارد، پنهانی و دور از چشم پدر خوانده اش سرگی تصمیم می گیرد به یکی از ایالات دور سفر کرده و خانواده اش را پیدا کند…از آن طرف ورا دختر جوان سوئدی، به دنبال برادرش وارد روسیه می شود، به نظر می رسد منابعی به او اطلاع داده اند لارس برادرش را به کجا خواهند برد.در این بین اتفاقی و به طور ناخواسته ورا سوار همان قطاری می شود که آلا (آلوچکا) در آن است و طی حمله ای که راهزن ها به قطار دارند ورا به آلا کمک کرده و با هم متواری می شوند…اما

 

صفحه اول رمان آلوچکا و ورا در سفر

آلا وقتی تصمیم داشت برای دیدن پدرش به اتاق کار او برود متوجه حضور ایوان در آنجا شد. ایوان منشی و زیردست سرگی بود که آدم تودار و مرموزی بود. آلا اصلا قرار نبود گوش بایستد اما به طور ناخواسته کلماتی از ایوان شنید که تعجب و حس کنجکاوی او را بر انگیخت. ظاهرا سرگی آنجا نبود و ایوان و دستیارش آنجا حضور داشتند. ایوان با عجله و تند تند راه میرفت و می گفت:
– زود باش!
دستیارش پاسخ داد:
– قربان من دارم تمام سعی ام رو می کنم.
ایوان که هر لحظه بیشتر نگران می شد گفت:
– بیشتر سعی ات رو بکن کودن، هر لحظه ممکنه اونا سر برسن…
بعدتر صدای قدم های ایوان را شنید که همانطور صدایش دور می شد شروع به گفتن کرد:
– سرگیِ بیچاره… آلای بیچاره… سرگی نمی فهمه دارم چکار می کنم، آلا هم نمی دونه که می خوام با مادرش ازدواج کنم!
آلا از شنیدن کلمه مادر جا خورد و بیشتر گوش هایش را تیز کرد. ایوان ادامه داد:
– چطوره بهش بگم، شیندالای عزیز! می بینی دخترت کجا داره زندگی میکنه؟… پیش مردی که اختلاف سنی زیادی باهاش نداره! هه…
ایوان داشت ادامه میداد که دستیار پرید وسط حرفش و گفت:
– قربان تمام شد…
ایوان با خونسردی گفت:
– می بینمت شیندالا…
آلا وقتی صدای قدم های آن ها را شنید که به طرف در می آمدند سریع دور شد تا آنها او را نبینند.
آلا از آن لحظه به بعد گیج شده بود و نمی دانست چکار کند او همیشه احساس بدی به ایوان داشت
برای همین فردای آن روز بدون اینکه کسی متوجه شود ساکش را بسته و راهی شهری که سرگی به آنجا رفته بود شد تا
درباره مادرش، خی*ان*ت ایوان و سفر صحبت کند… .
در آنجا با سربازان پدرش مواجه شد که موقتا از دشمن شکست خورده و زخمی و مصدوم بر می گشتند. آلا سراغ سرگی را از آنها گرفت ولی آنها گفتند که تنها شنیده اند او مصدوم شده و بعد از آن دیگر او را ندیده اند.

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید