متاسفانه هیچ گونه مطلبی یافت نشد !

دانلود رمان دیده ی دل

دانلود رمان دیده ی دل

مشخصات رمان

عنوان: رمان دیده ی دل

نویسنده : SAmirA

ژانر: عاشقانه , تخیلی

زبان: فارسی

صفحات: ۱۴۱

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۹۸۰ کیلوبایت

فرمت پی دی اف : ۲٫۴۱ مگابایت

فرمت آیفون : ۱۲۸ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان دیده ی دل نوشته SAmirA

هوتن کیانمهر بعد از بیست سال، تو یه اتفاق غیر منتظره عمه اش رو پیدا می‌کنه؛در حالی که با مرگ دست به گریبانه!
و دختر عمه ای که تنهای تنهاست و حاضر به کمک گرفتن از فامیل تازه پیدا شده نیست؛
ولی هوتن که یه فرد غیرمعمولی، با توانایی ماوراالطبیعه است، کارها جبران ناپذیری رو برای بدست آوردن اعتماد دختر عمش انجام می‌ده و…

پایان باز

 

صفحه اول رمان دیده ی دل

– تو رو خدا آقا… خواهش می‌کنم… هرکاری بگید می‎کنم… تو رو به هر چی می پرستید… کمکم کنید… ای خدا…
با صدایی که از بیرون میومد، سر از پرونده روی میز برداشتم و عمیقا به فکر فرو رفتم. از پشت میز بلند شدم،
به طرف در اتاق قدم برداشتم، با هر قدمی که برمی‌داشتم ذهنم آشفته تر می‌شد،
منشی نیم ساعتی می‌شد که رفته و در واحد بسته بود؛ ولی صداها انقدر بلند بود که تا اتاقم میومد.
در رو باز کردم، جز دختری با شانه های افتاده که به طرف آسانسور می رفت؛
کسی داخل راهرو نبود؛ احتمالا باز موضوع کمک گرفتن بیماران از دکترِ واحد روبرویی بود.

دکتری که مهارتی ستودنی در جراحی مغز و اعصاب داشت؛ ولی متأسفانه پول براش مهم‌تر از جون آدمها بود.
دختر سوارِ آسانسور شد؛ ولی در لحظه آخر چشمم به چشمانی افتاد که در ذهنم رخنه کرد. خاطراتی از گذشته برام زنده شد… این دختر کی بود؟
– سلام آقای دکتر!
با صدای منشیِ اقای دکترِ مغز، به خودم اومدم، به طرفش برگشتم.
– سلام خانم.
لبخندی بهم زد و گفت:

– خوبید؟ اتفاقی افتاده اینجا وایستادید؟
بهترین فرصت بود، تا اطلاعاتی راجع به این اتفاق ازش بگیرم.
– نخیر، به خاطر سر و صدایی که توی راهرو بود بیرون اومدم.
– آهان؛ بله متأسفانه یه کم وضع متشنج شد.
– چرا؟ موضوع چی بود؟

با نگاهی نافذ بهش چشم دوختم.
-همراهِ یکی از بیماران دکتر بود، پول عمل جراحیشون زیاد می‌شه، سراغ دکتر اومده بود بلکه تخفیف بگیره؛
ولی شما که می‌دونید… متأسفانه نتونستن کاری از پیش ببرن.
با ناراحتی سرش رو تکون داد.
_دلم براش می‌سوزه، بیچاره هیچ کس رو نداره؛ فقط همین یه مادر کورِ، که اونم یه تومور توی سرش داره.
کمی تحت تاثیر قرار گرفتم، با خونسردی و نگاه نافذ گفتم:

– لطف کنید اسم و آدرس دختر و بیمارستان رو بهم بدید.

به اشتراک بگذارید