X

دانلود رمان دوئل حقیقت (جلد دوم رمان لرد سوداگران)

دانلود رمان دوئل حقیقت (جلد دوم رمان لرد سوداگران)

مشخصات رمان

عنوان: رمان دوئل حقیقت (جلد دوم رمان لرد سوداگران)

نویسنده : tromprat

ژانر: جنایی

زبان: فارسی

صفحات: ۲۷۶

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۱۱ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۳٫۸۵ مگابایت

فرمت آیفون : ۲۵۰ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان دوئل حقیقت(جلد دوم رمان لرد سوداگران) نوشته tromprat

داستان روایت گر زندگی دو پسر جوان شخصیت اول جلد لرد سوداگران(مرداس) است که به دنبال یافتن حقیقت زندگیشون هستن.
زندگی ای که بخاطر غفلت مرداس، به دو جبهه ی مخالف تبدیل شده و این دو برادر برای دونستن حقیقت و رازهای پنهانی شون باید رو در رو ی زندگی هم قرار بگیرن، جدالی سخت برای سرفراز بیرون اومدن از این دوئل پیش رو دارن.
و موانعی رو که دشمنان و دوستان بر سر راهشون قرار میدن، قراره پشت سر بذارن.
حال باید دید بین جدال حقیقت و درو غ کدوم برنده نهایی هست؟

 

صفحه اول رمان دوئل حقیقت(جلد دوم رمان لرد سوداگران)

جلوی آینه قدی ایستادم و دوباره لباسم رو مرتب کردم، دلم نمی خواست جلوی استاد بی نظم به نظر برسم. لباس سفید رو باز کردم و دور کمری شلوارم لوله کردم، آستیناش رو بهم گره زدم. شمشیر اهدایی استاد رو برداشتم،حکاکی رو ی غلاف سفیدش رو خیلی دوست داشتم خود استاد برام انجام داده بود، تیغه رو که از غلاف بیرون کشیدم. صدای استاد سرخ تو سالن پیچید، برگشتم سمتشون
_بهت گفته بودم هنوز آمادگی نداری
_ولی؛
_ساکت باش داتیس
شمشیر رو سرجاش گذاشتم و دو زانو جلوی استاد نشستم، درست می گفتن من حق استفاده از وسیله ای رو نداشتم که هنوز بهش مسلط نیستم.
_این طوری بهتر شد، پسر حرف گوش کن من.
_ممنون استاد.
سرم رو کمی بالا اوردم استاد جلوی آینه ایستاده بود و تو فکر فرو رفته بود، اینو می تونستم از پریدن پلکش بفهمم، تینا می گفت بالای صد سالشونه ولی؛ نمی تونستم باور کنم این قدر عمر کرده باشن. و با این اقتدار بایستن.
_داتیس؟
دوباره سرم رو پایین انداختم و دستام رو مشت کردم تا به خودم مسلط باشم، نمی خواستم این بار توی تمرین شکست بخورم .
_بله استاد؟
_امروز میتونی بری مادرت رو ببینی.
_ممنونم ازتون استاد.
سرش رو تکون داد، با اشاره دستش بهم فهموند میتونم همین الان برم. به دو از سالن خارج شدم یه هفته ای می شد که مادرم رو ندیده بودم، دلم پر میزد که برم پیشش، از ته دلم خوشحال بودم که می خواستم سریعتر ببینمش.
سریع دوش گرفتم، به کمدم نگاهی انداختم ولی؛ درست نمی دونستم چی بپوشم که به نظر مادرم خوب بیاد ولی؛ نمی خواستم لباسی باشه که خالکوبی جدید رو ببینه، استاد گفته بود کسی نباید این اژدهای سفید رو ببینه وگرنه جونمون به خطر میوفته. با شنیدن صدای در برگشتم عقب. تینا به آرومی به سمتم اومد.
_سلام داتیس خوبی؟
_تینا الان کار دارم میخوام برم پیش مادرم.

کتاب و رمان های دیگر tromprat

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید