متاسفانه هیچ گونه مطلبی یافت نشد !

دانلود رمان بهای یک بهانه

دانلود رمان بهای یک بهانه

مشخصات رمان

عنوان: رمان بهای یک بهانه

نویسنده : TeLePaTi

ژانر: عاشقانه , اجتماعی

زبان: فارسی

صفحات: ۱۸۵

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۶۴۰ کیلوبایت

فرمت پی دی اف : ۳٫۰۱ مگابایت

فرمت آیفون : ۱۴۹ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان بهای یک بهانه نوشته TeLePaTi

طناب دار جلوی چشماش بود و یه چهار پایه کهنه که با کوچیک ترین حرکت ممکن بود پایه هاش بشنکه زیر پاهاش..ترسیده بود ، اینو صورت خیس از عرقش و لرزش دستای بستش نشون میداد …
کی گفته سر بیگناه تا پای دار میره اما بالای دار نمیره ؟؟
طناب و انداختن دور گردنش …حاج ستوده همیشه یه ذکری می گفت ..چی بود ؟؟؟ چشماشو بست ..یادش اومد ، زیر لب زمزمه کرد :
– الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکرِ اللَّهِ أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ …

 

صفحه اول رمان بهای یک بهانه

برای بار دوم زنگ در خونه رو زد اما خبری نشد، پوف صدا داری کرد و کلیدشو از تو کیفش بیرون آورد و در رو باز کرد.
نگاهش به درختایی افتاد که با شکوفه های رنگارنگ بهش چشمک میزدن؛ اما خیلی وقت بود که دیگه از دیدنشون ل*ذ*ت نمی برد.
آروم درو باز کرد و رفت تو، با اینکه حدس می زد کسی خونه نباشه بازم با صدای بلند گفت:
– کسی خونه نیست؟ من اومدما… .

انگار منتظر بود تا مثل همیشه بهراد بیاد استقبالش یا شایدم از این که صداش تو خونه می پیچید ل*ذ*ت می برد.
چادر و کیفشو پرت کرد رو یکی از مبلا و در حالیکه دکمه های مانتوشو باز می کرد رفت سمت تلفن که چراغ چشمک زنش خبر از پیغامایی می داد که ضبط شده بود.
دکمه پخش رو زد و رفت سمت آشپزخونه…
اولی صدای هستی بود که پیچید تو فضای خونه:

– الو بهانه هنوز نیومدی؟ بابا اون گوشی بی صاحاب شده رو واسه چی خریدی وقتی همیشه خاموشِ؟
در حالیکه داشت به غرغرای هستی گوش می کرد در یخچال رو باز کرد و بطری آبو برداشت، همین که در یخچال رو بست نگاش به کاغذ سفیدی افتاد که زیر عکس اونو بهراد چسبیده بود.
آخ بهراد…. نوشته ی روی کاغذ رو خوند: «سلام دخترم من رفتم خونه ی خانوم مهدوی، امروز سفره ی اباالفضل ع داشت.
ناهارت تو یخچالِ گرم کن بخور» لبخندی زد و با خودش گفت: «خوبِ این مهمونی بازیا هست که مامان سرشو با اونا گرم کنه وگرنه طفلی دووم نمیاورد»
صدای بعدی که پیچید تو خونه بهانه لیوان آبو گذاشت رو میز و با سرعت خودشو رسوند به تلفن و شماره ی آقای صفایی رو گرفت.
صفایی – الو خانوم محتشم.

– سلام آقای صفایی خسته نباشین.
صفایی– ممنون. خونه نبودن؟
– نه دانشگاه بود، کاری داشتین؟
صفایی – آره، زنگ زدم در مورد دادگاه فردا باهاتون صحبت کنم.
– بفرمایین، میشنوم.
صفایی – نمی خواین بگین قراره تو دادگاه چی بگین؟

به اشتراک بگذارید