متاسفانه هیچ گونه مطلبی یافت نشد !

دانلود رمان ازدواج توتیا

دانلود رمان ازدواج توتیا

مشخصات رمان

عنوان: رمان ازدواج توتیا

نویسنده : نیلوفر قائمی فر

ژانر: عاشقانه , اجتماعی

زبان: فارسی

صفحات: ۵۳۲

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۰۴ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۶.۵۸ مگابایت

فرمت آیفون : ۲۷۳ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان ازدواج توتیا نوشته نیلوفر قائمی فر

گاهی تو زندگی نمیدونی انتخابت درسته یا نه ، نمیدونی عکس العملت عاقلانه است یا نه ، جای عقلت غرورت تصمیم میگیره ، نفرتت راهت رو نشون میده و انتقام مثل یه ویروس تموم جونتو میگیره اما زهی خیال باطل که این حس کینه جویی اول از همه به خودت ضربه وارد میکنه…!
وقتی دل آدم سیاه بشه چشماش به خیلی چیزا بسته میشه مثل معرفت ، مثل عشق ، مثل عقل …!
گاهی میدونی داری راه رو اشتباه میری ، زجر میکشی ولی میگی غرورمو شکوندن …

 

صفحه اول رمان ازدواج توتیا

تلفنو گذاشتم و لبمو گزیدم. تارا زد رو پاش و ادای حرکت عزادارا رو در آورد (حرکت پی در پی از راست به چپ) و گفت:

– واویلا.

– بی حیای بی چشم و رو چطوری روش شد؟

تارا نگاهی به من انداخت. به تارا نگاه کردم و هر دو، دو مرتبه لب گزیدیم و زدیم به گونه امونو با هم گفتیم: یییه اون خواستگاری کرده!

بعد با هم جیغ کوتاهی زدیم. با حرص گفتم: می رم می کشمش.

تارا با ناله و زاری گفت: الهی واسه بابای جوون مرگم بمیرم.

مامان در حالی که صدامون می کرد به طرف ما اومد و در رو باز کرد و گفت:

– توتیا، تارا.. بیاین شام بخورین.

در که کامل باز شد اولین چیزی که مد نظر آدم می اومد اون شکم بزرگ و براومده ی مامان بود، بعد پیرهن حاملگی بلند و سیاهش که نماد عزاش بود.

یه زانومو توی بغلم گرفتم و گفتم: آب که از سر بالا بره رسوایی هم به بار می یاره.

مامان یکه خورده گفت: چی شده؟!

تارا چشم و ابرویی واسم اومد و بعد لبخندی تصنعی زد و گفت: هیچی مامان جان.

مامان- توتیا منظورت چیه؟!

– مامان رفته بودی پیش آقا محسن؟

مامان با تعجب گفت: آره چطور مگه؟

زدم پشت دستم و گفتم: بسوزه زبونی که به تمسخر بلند می شه. توی این هیجده سال عمرم ندیدم کسی، کسی رو به باد تمسخر نگیره و خودش گرفتار نشه. از قدیم می گفتن نکبتی که پشتِ درِ خوشبختیه در به دره، راسته به خدا..

مامان نشست رو صندلی و لبشو از سنگینیِ وزنش گزید و گفت:

– منظورت چیه توتیا؟ تو چرا باز افتادی به کنایه گویی؟!

تارا چشماشو گرد کرد یعنی ” چیزی نگو”

کتاب و رمان های دیگر نیلوفر قائمی فر

به اشتراک بگذارید