دانلود رمان دلنیای عاشق

دانلود رمان دلنیای عاشق

مشخصات رمان

عنوان: رمان دلنیای عاشق

نویسنده : مهدیه مومنی

ژانر: عاشقانه , اجتماعی

زبان: فارسی

صفحات: ۲۱۵

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۴۲ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۲٫۹۸ مگابایت

فرمت آیفون : ۱۲۱ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان دلنیای عاشق نوشته مهدیه مومنی

رمان از زبان راوی داستانه.امانقش های اصلی رمان عرفان ودلنیا هستن.عرفان پس ازمرگ پدرش ضربه سختی میخوره ولی چون پدرش به نامادریش علاقه ی زیادی داشته بعد پدرش به نامادریش اعتماد میکنه ولی ضربه بدی میخوره امل دراین بین دختری هم هست که قلب مغرور عرفان رو احاطه میکنه و…….

 

صفحه اول رمان دلنیای عاشق

صدای سرفه های مکرر آقای شهریاری مدام دراتاق بزرگش میپیچید.عرفان تک فرزند خاندان بزرگ شهریاری مغرور درکنار پدر ایستاده بود ودستشو توی دست گرفته بود.آقای شهریاری به سختی نفس میکشید وحالش اصلا مساعد نبود.
آرتینا خانم زن دوم آقای شهریاری ونامادری عرفان هم درطرف دیگر تخت ایستاده بود.دکتروارد اتاق شد وبه عرفان دست داد ومشغول معالجه ی آقای شهریاری شد.
عرفان کمی مضطرب شد واخم کرد کمی که گذشت دکتر به ناراحتی روبهش گفت:
-متاسفم عرفان خان.پدرتون دیگه زیاد فرصت نداره بیماری خیلی پیشرفت کرده ودیگه ازدست ما کاری برنمیاد.
عرفان کلافه شد:
-یعنی چی دکتر؟میبرمش آمریکا هرجا که بشه.
دکترازجایش برخاست:
-مختارید عرفان خان ولی هرجا که ببرید همین حرفای منو تحویلتون میدن .
عرفان دستشو توی موهاش فروکرد وکلافه نفس عمیقی کشید.آقای شهریاری گفت:
-عرفان پسرم خودتو اذیت نکن مرگ حقه بابا.
دکترسبحان خداحافظی کرد ورفت.آرتینا خانم لبخند محوی زد انگار زیاد از مرگ آقای شهریاری ناراحت نبود.
آقای شهریاری نفس نفس میزد وبالکنت گفت:
-عرفان زنگ بزن به محمدی بگو بیاد اینجا.
عرفان بی حرف ازاتاق خارج شد تابا وکیل رسمی پدر حرف بزند.
آرتینا خانم کنار شوهرش رفت ودستشو گرفت.آقای شهریاری نگران بود برای تنها فرزندش عرفان که ثمره ی عشقش مهتاب بود که ۴سالی میشد دریک تصادف مرده بود وآقای شهریاری یکسال پیش تنها برای تنهانبودن عرفان وکمبود محبت باآرتینا خانم ازدواج کردوحالامیترسید بعد ازخودش آرتینا عوض شود وعرفان ضربه بخورد.
صدای تقه ای که به در خورد آقای شهریاری را ازافکارش خارج کرد وآقای محمدی به همراه عرفان داخل شد .
آقای شهریاری رو به عرفان گفت:
-پسرم میشه تختم رو بیاری بالاتر؟
عرفان موهای لخت وقهوه ای رنگشو ازصورتش به سمت بالا زدو به سمت تخت پدر رفت ودستورش رو اجرا کرد.
آقای شهریاری ازعرفان وآرتینا خانم خواست که اتاق رو ترک کنن تاباوکیلش تنها صحبت کند.
عرفان روی مبل توی سالن نشست.دلش پیچ میخورد وحاضربود نصف عمرش رابدهد تا پدرش سالم شود ولی ممکن نبود…

کتاب و رمان های دیگر مهدیه مومنی

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید