X

دانلود رمان چهار تفنگدار ۲

دانلود رمان چهار تفنگدار ۲

مشخصات رمان

عنوان: رمان چهار تفنگدار ۲

نویسنده : سارا اعتماد

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: ۲۲۳

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۷۷۰ کیلوبایت

فرمت پی دی اف : ۳٫۰۱ مگابایت

فرمت آیفون : ۱۹۵ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان چهار تفنگدار ۲ نوشته سارا اعتماد

چهار تا پسر از دوره ی اول دبیرستان با هم دوست می شن و این دوستی بینشون این قدر بی مثال و یک رنگ بوده که به چهار تفنگدار ملقب می شن! بعد از مدتی که به خاطر درس و مشغله های زندگی از هم دور افتاده بودن، تصمیم می گیرن با یه مسافرت دو روزه، دوباره جمعشون رو برقرار کنن؛ اما با دیدن صحنه ی جابه جایی یک محموله قاچاق، توی یه تعقیب و گریز با آدمهای قاچاقچی، تصادف می کنن و این تصادف باعث مرگ اهورا می شه و البته قصه ی عشق سیاوش و ارغوان (خواهر اهورا) که به بن بست جدایی می رسه.
پسرا با کمک شاهین که در اصل یک پلیس بود و دنبال انتقام از همین باند، اثبات می کنن که بی گناه بودن و خلافکارا به دست قانون میفتن؛ و متاثر ترین قسمتش درگیر بودن بابک بامداد، یعنی پدر بنیامین با این ماجرا بود که در نهایت با درستکاری بنیامین، ماجرا تموم میشه… اما ادامه چی می شه؟! پسرا با خوبی و خوشی زندگی می کردن که نامه ی تهدید کننده به دست پسرا می رسه و دوباره یکی می خواد بازی رو شروع کنه! بازی که بار قبل پسرا ناخواسته واردش شدن و با تلخی و شیرینی تموم شد؛ اما پسرا بدون اینکه به این نامه توجهی کنن، سرگرم زندگی شون می شن. هیچ کدوم دوست ندارن دوباره اتفآقات وحشتناک گذشته رو تکرار کنن و در میون این همه هیجانات و درگیری ها، عشق مثل یک بارون زیبای بهاری، روی قلب هاشون شروع به باریدن می کنه. این بار قلب ها هم به کمکشون می یان و برای عشق و حقیقت می جنگند…
اما پیروز در آخر چه است؟!

 

صفحه اول رمان چهار تفنگدار ۲

به جای شانه، پنج انگشت دست راستش میان موهای مشکی اش فرو رفت و مرتبشان کرد. یک قدم عقب تر رفت و دقیق تر به مردی که درون آینه ایستاده بود، خیره شد. نه گاهی که هر وقت به این مرد می رسید، چیزی جز درد خاموشی که در س*ی*ن*ه اش، تاول های زشتی به جا گذاشته بود، نمی دید. دردی که یک باره بزرگش کرد. از دنیای خوش و بی خیال جوانی، پرت شده بود میان دردسر ها و مشکلات ناتمام زندگی …
بیست و پنج سال، بزرگترین دغدغه اش حکم فرمایی پدرش بود و اخرین مد لباس و ماشین! و حالا نه پدری بود و نه حوصله و وقتی برای خوش گذرانی های بیهوده …
لبخند کج همیشگی، روی لبانش جا خوش کرد و با دیدن لبخندش، فکری که از ذهنش می گذشت بر زبانش جاری شد:
– هنوز خوش تیپی پسر!
با خنده ای که مسکن موقتی بود برای فکر نکردن به مشکلات و چالش های زندگی، کت ذغالی رنگش را به تن کشید و بی مکث دیگری از اتاقش بیرون رفت. هنوز به پله های مرمرین خانه نرسیده بود که با صدای مادرش برگشت:
-صبر کن بنیامین… منم تصمیم گرفتم بیام!
کلمات آخر لبخند را بار دیگر روی صورت مرد جوان کشاند:
-چه خوب… خیلی خوشحالم کردی. تنها اصلا دوست نداشتم برم…
– نبایدم می رفتی! اما با من هم نه! باید الان همسرت کنارت بود.
بنیامین همان طور که از اولین پله پایین می رفت، فقط سرش را تکان داد. زیبا ادامه داد:
-سی سالت شده… کم نیست. فکر نکن زیاد وقت داری. کم کم پیر میشی و از چشم دخترا هم میفتی!
– اتفآقا جذبه ام بالا می ره! الان دیگه دخترا دنبال مرد زندگی می کردن نه یه بچه ی لوس و بی تعصب! دنبال یه مرد پخته ان!
– بله مرد پخته! نه سوخته و وارفته!
صدای قهقهه های بنیامین سکوت خانه را شکست. اتفاقی که در این سالها زیاد نیفتاده بود. فرامرز کنار در خروجی ایستاده بود و با دیدنشان کمی عقب تر رفت و به عادت همیشه، سرش را کمی پایین تر برد:
– آقا، ماشین آماده س. دست بنیامین روی شانه ی پیشکار قدیمی پدرش نشست:
– مرسی… مراقب باش. زود برمی گردیم…

کتاب و رمان های دیگر سارا اعتماد

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید