دانلود رمان نگاه

دانلود رمان نگاه

مشخصات رمان

عنوان: رمان نگاه

نویسنده : mohaddese.m2

ژانر: عاشقانه , پلیسی

زبان: فارسی

صفحات: ۲۸

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۳۹ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۷۲۰ کیلوبایت

فرمت آیفون : ۶۱ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان نگاه نوشته mohaddese.m2

داستان زندگی دختری به اسم نگاه که دراوج فقرباوجودهوش بالاش هکرمیشه وگرفتار جدال عشقی وپلیسی میشه

 

صفحه اول رمان نگاه

اخرای اردیبهشت بود…توی خیابونای ولیعصرقدم میزدم مثل بچگیم که ازسنگفرش خیابونامی پریدم،یادش بخیروقتی توحیاط خونمون بازی میکردم مامانم بایظرف میوه میومدمهمونی.آخ مامانم چقدردلم برای داشتنت تنگ شده.توهمین فکرابودم که چشمم به یه تابلواون سمت خیابون افتادانقدرازدیدنش به وجداومدم که باسرعت رفتم اونورخیابون.داشتم میدویدم که صدای بوق ممتدماشین هاگوشم روکرکرد،بوی لاستیک ماشینی به مشامم رسید پسرقدبلندوخوش استایلی وباچشمانی مشکی رنگش ونگاه نافذش جلوم ایستاد:
-چه خبرته خانوم؟چه وضعه ردشدنه؟
(یه لحظه مات چشماش شدم ولی به روی خودم نیاوردم)
-کاری نکردم داشتم ردمیشدم،شمانزدیک بومنوبفرستی پیش اموات
-بچه پرووعین گاوردمیشی حرفم میزنی؟
-حرف دهنتوبفهم باوگولاخ
-شاهین داداش بیابریم ول کن
این صدای حسام پسری جذاب باموهای خرمایی وچشمانی سبزواندامی که تیشرت سفیدش بابدن برنزش خودنمایی میکرد.
حسام:خانوم من ازشما بابت بی ادبی دوستم معذرت میخوام،شاهین بریم تمرین دیرمیشه.
نگاه:اونیکه بایدمعذرت خواهی کنه شمانیستیدولی بهرحال خواهش میکنم.
خشموتونگاه اون پسرمیتونستم ببینم که میخواست خفم کنه باپوزخندی ازکنارش ردشدم.
عاشق تابلوی۲خواهر(روی تراس) بودم همیشه دوست داشم یکیشوداشته باشم:دختری که توی تصویربودمنویادآرنا خواهرم که۲۴سالش بودوموهای بلندمشکی وچشمای مشکی مینداخت.ارنابرعکس من بود من۲۰ساله موهای خرمایی بلندوچشمانی ابی داشتم.بعداون تصادف لعنتی که همروازم گرفت آرناتنهاکسی بودکه تودنیاداشتمش بهم قول داده بودیم که هیچوقت پشت هموخالی نکنیم که تاامروزهمچی به حقیقت پیوسته.

رفتم تومغازه واون تابلوروقیمت کردم میدونستم که پول کافی برای خریدنش ندارم ازمغازه دارقول گرفتم که تا۲ماه اینده برام نگهش داره.میدونستم تواین ۲ماه یکاری ازم برمیاد میتونستم صفحه ی افرادمشهوریاسیستم بانکی روهک کنم ودرقبالش پول خوبی بگیرم….
غروبه
صدای موبایلم منوازاین فکرابیرون میکشه خودشه آرناست
-معلومه کجایی؟
نگاه-دارم میام توراهم
-زودبیاکه مهمون داریم
-کیه؟
-همکلاسیت
-اه!اذیت نکن،کدومش؟
-رادوین شمس
-نگفته بودی همچین پافاییم تودستگاهت هست
-چرت نگوارنا دارم میام
رادوین پسرخوش چهره چشمانی بین سبزوعسلی داشت که بسیارهم خوشتیپ ودخترای دانشکده برای بدست اوردنش چقدرباهم دعواکردند.
وقتی گفت رادوین توخونست کم مونده بودشاخ دربیارم
اون خونموازکجاپیداکرده؟وای خدامن چقدرخنگم یادم اومد اونروزکه تودانشگاه ازپله هاپرت شدم پایین ومانتوشلوارنوام که فقط همون یدست هم داشتم پاره شدحس انسان دوستانش گل زده بودمنورسوندخونه.چقدراین ادم ماهه ولی نمیدونم چرابه دلم نمیشینه.
یکم تواسانسورموهامومرتب کردم وعطری به بدنم زدم.زنگ زدم:
ارنا:چه عجب اومدی نگاه خانوم

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید