X

دانلود رمان رویای سیاه

دانلود رمان رویای سیاه

مشخصات رمان

عنوان: رمان رویای سیاه

نویسنده : رضا زکی زاده

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: ۱۰۴

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۷۴۰ کیلوبایت

فرمت پی دی اف : ۱٫۷۶ مگابایت

فرمت آیفون : ۱۱۲ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان رویای سیاه نوشته رضا زکی زاده

داستان از زبان دو نفر بیان میشه

پسری به نام امیر حسین و دختری به نام پریا که با توجه به مشکلاتی که براشون پیش میاد

 

صفحه اول رمان رویای سیاه

داشتم از شیشه ی ماشین خانوم کشاورز (راننده سرویس) به عابرا نگاه می کردم.
پسره ی احمق سیگارشو پرت کرد سمت موش توی جوب! خنده ام گرفت از اون مریضا بودا!
رد پرتاب سیگارو که دنبال کردم به یه با ارفاق پسر خوش قیافه کوله به پشت که توی لباس مدرسه بود رسید.
داشت زیپ سوئی شرت مشکیشو می بست.
داشتم سر تا پاشو بر انداز می کردم که چراغ سبز شد و ماشین راه افتاد،
طبق معمول نگار و صبا به هرهر و مسخره کردن عابرای بی نوا مشغول بودن.
– وای… صبا، جون من قیافه ی پلنگ رو ببین چه خسته اس حیوونی!
صدای خنده ی جیغ جیغوی صبا بد روی اعصابم بود.
– آره… خواسته بیشتر آرایش کنه ها، ولی صورتش جا نداشته طفلی!
بعدم خنده ی نکره و مزخرف هر دوشون،
البته اگه منم امروز کارنامه ی میان ترممو بعد دو روز غیبت نداده بودن دستم صدامو مینداختم
سرمو باهاشون عالم و آدم رو مسخره می کردم و می خندیدم. آه بلندی کشیدم،
نمی دونستم چجوری باید نه و هفتاد و پنج صدم ریاضیمو ماست مالی می کردم؟!
معلم عقده ای دلش نیومده بود ۱۰ بده. مامان منم که واویلا!
رو نمره های مدرسه ام خیلی حساسه.
توی دلم داشتم داستان سر هم می کردم واسه ی غر غرای مامانم که خانوم کشاورز ماشینو جلوی در خونه پارک کرد،
وقتی ام داشتم پیاده می شدم با لحن عصبی گفت: فردا شش و چهل و پنج پائین باش، نَه ساعت هفت.
بدون توجه بهش در و بستم و رفتم تو.
در خونه رو که باز کردم طبق معمول بوی هیچ غذایی نمی اومد.
انگار نه انگار که مامانم خونه داره.
مامان در حالی که داشت موهاشو با کش جمع می کرد از اتاق خوابش اومد بیرون؛ خیره نگاهش کردم و با طعنه بهش گفتم:
-امروزم به امید خدا گشنه پلو با خورشت دل ضعفه داریم؟
– کارنامه اتو گرفتی.
آه کشیدم؛ از اولم می دونستم همینو میگه الکی بحث غذا رو باز کردم.
– نه نگرفتم.
مامان ابرو های پهن هشتیشو توی هم کشید و با لحن جدی گفت:
-چیو گند زدی که کارنامتو رو نمی کنی؟! صبح مدیرتون زنگ زد گفت کارنامتو میده به خودت!
– کسی بهم نگفت. منم نرفتم دفتر بگیرم؛ هر چی دیر تر بهتر. والا… توش بیست و این چیزا نیست که واسه دیدنش مشتاقی.
کوله امو روی مبل پرت کردم و به اتاقم پناه بردم، نفس راحتی کشیدم و لباسای کوفتی گشاد و با یه تونیک تا روی زانو عوض کردم.
رفتم تو آشپزخونه، طبق عادت دستامو توی سینک شستم، صدای مامانم بلند شد: هزار بار نگفتم دستاتو اون جا نشور؟ نمی فهمی؟!
یواش گفتم: معلوم نیست تو مامان منی یا زن بابام!
و چون اصلا حوصله ی قشقرق نداشتم بلند با لحن مودب گفتم: ببخشید بار آخر بود!
بعد خوردن الویه ای که باقی مونده ی شام دیشب بود، ژست دخترای درس خون وبه خودم گرفتم و رفتم اتاق.
خب! حالا وقت چک کردن لایکای عکس جدیدم بود!

بخش مربوط به لینک های دانلود


Warning: unserialize() expects parameter 1 to be string, array given in /home/novelcom/public_html/wp-content/themes/novel98_V1/functions.php on line 80
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید