X

دانلود رمان دختر شمالی از فاطمه ایمانی (لیلین)

دانلود رمان دختر شمالی از فاطمه ایمانی (لیلین)

مشخصات رمان

عنوان: رمان دختر شمالی

نویسنده : فاطمه ایمانی (لیلین)

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: ۴۹۱

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۹۲۰ کیلوبایت

فرمت پی دی اف : ۵٫۴۱ مگابایت

فرمت آیفون : ۲۹۱ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان دختر شمالی نوشته فاطمه ایمانی (لیلین)

لاله دختری تحصیلکرده است که با پدربزرگش تویکی از روستاهای گیلان زندگی میکنه با گذشته و
پدری که از هردوشون متنفره.در حالیکه منتظره نتایج کنکور ارشد هست
با خواستگاریه نوید که یکی از اقوام دورشه روبرو میشه.
نوید پسری معمولی اما با خصوصیات اخلاقی وروحی خاصیه و
البته گذشته ای که هنوزم باهاش درگیره.که بااین ازدواج مسیر زندگی هردوتاشون عوض میشه…

 

صفحه اول رمان دختر شمالی

پنجره را باز کردم و روی طاقچه باریک آن نشستم واز آنجا به شالیزارهای سبز پشت خانه خیره شدم
نسیم ملایمی لابلای ساقه های نازک برنج میپیچید وآنها را به رقص وامیداشت
صدای آب که زیر ساقه جریان داشت مانند موسیقی لطیفی روحم را نوازش میکرد.
عاشق هوای خنک خرداد ماه بودم. همین دیروز بود که کار وجین آنجا تمام شده بود
ومن از امروز مجبور بودم برای بردن غذای کارگرها تاخانه سید جعفر که آخرین خانه روستا بود بروم.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم سه ونیم بود. باید عجله میکردم وسایل عصرانه را هنوز حاضر نکرده بودم.
آقاجان (پدربزرگم) از بدقولی بیزار بود اگر حتی ۵ دقیقه هم دیر میکردم
ابروهای پرپشت سفیدش تو هم میرفت وناراحت میشد هرچند ناراحتی اش گذرا بود اما
من آنچنان به او وابسته بودم که طاقت دیدن دلخوری اش را نداشتم.

وسایل عصرانه را روی ایوان بزرگ خانه گذاشتم وبا درماندگی به آنها نگاه کردم
حالا چگونه میتوانستم تنها با دو دست اینهمه وسایل را سر زمین ببرم. صدای پسرعمه ام علی داخل حیاط پیچید

_لاله خانوم؟!

دستی برایش تکان دادم واورا متوجه خودم کردم _من اینجام…

سربلند کرد ومحجوبانه سلام گفت

_اومدم وسایل عصرانه رو ببریم. الان سر زمین بودم آقاجان گفت دست تنهایی

نگاه دوباره ای به وسایل عصرانه انداختم وگفتم: آره زهرا صبح زود رفت.

_حالش چطور بود؟

_بدنبود. مثل همیشه آروم قرار نداره. خونه خودش که هست دلش پیش من وآقاجانه.
اینجام که میاد نگران آقا دانیاله.
میگه من نباشم اون بیچاره نه غذا درست میکنه نه از غذاهایی که براش پختم درست وحسابی میخوره.

علی خنده ریزی کرد وسربزیر انداخت

_معلومه این آقا دانیال بدجور عاشقه

فلاسک بزرگ چای را روی پله ها گذاشتم

_عاشقی کدومه به نظرم حرفای زهرا همه ش بهونه ست مطمئنم این حرفارو به اون دانیال بیچاره هم میزنه.
زهرا همیشه دل نگران همه بود حالام نمیخواد قبول کنه که دیگه ازدواج کرده
وباید به فکر زندگی خودش باشه. خوبه آقا دانیال خیلی صبوره واین اخلاق زهرا رو تحمل میکنه.

بی آنکه منتظر اظهار نظر دیگری از او باشم بلافاصله بطرف اتاقم راه افتادم

بخش مربوط به لینک های دانلود


Warning: unserialize() expects parameter 1 to be string, array given in /home/novelcom/public_html/wp-content/themes/novel98_V1/functions.php on line 80
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید