X

دانلود رمان کینه ی عشق

دانلود رمان کینه ی عشق

مشخصات رمان

عنوان: رمان کینه ی عشق

نویسنده : بیتا تقوی

ژانر: عاشقانه , اجتماعی

زبان: فارسی

صفحات: ۲۳۷

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۱۱ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۳٫۲۰ مگابایت

فرمت آیفون : ۲۳۳ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان کینه ی عشق نوشته بیتا تقوی

داستان با یه دروغ شروع میشه…..دختره قصه ی ما یه دختر ساده و تنهاس با یه زندگی پیچیده….
این دختر دروغ میگه و صحنه می سازه و وارد یه خونه که نه…وارد یه قصر میشه…
یه قصر طلایی…عاشق پسر اون خونه میشه…
و درست تو لحظه ای که همه چیز بر وفق مرادشه یه طوفان همه چیز رو نابود می کنه….
می تونه دووم بیاره؟!می تونه به زندگی تو اون قصر ادامه بده؟!

 

صفحه اول رمان کینه ی عشق

با لباس های کهنه و مندرس کنار خیابون ایستاده بودم.
سرمای سوز دار پاییزی تمام تنم رو می لرزوند؛
کنار خیابون منتظر یه تاکسی بودم به شدت می لرزیدم و
عصبی بودم از اینکه چرا تو این خیابون های خلوت بالای شهر هیچ ماشین مناسبی پیدا نمی شه که
من رو به پایین ترین نقطه ی شهر برسونه…
در دل دعا می کردم: خدایا خواهش می کنم…دیگه نمی تونم…بسه…کافیه…
التماس می کنم… یعنی پیدا کردن یه تاکسی تو این نقطه از شهر این قدر سخته؟
تو افکار خودم غرق بودم که صدای لاستیک های پر جیغ ماشینی که جلوی پام به شدت ترمز کرد رو شنیدم…
عصبی بودم و افکارم پاره شده بود…
دختری شیک پوش و جذاب از ماشینی مدل بالا که حتی اسمش رو هم نمی دونستم پیاده شد…
رو بهش با نهایت خشمم داد زدم: چته؟ فکر کردی کی هستی با این ماشینت؟
خوبه بهم نزدی…روانی… دختر ملایم و مجلسی خندید و گفت: تند نرو…تند نرو…بیا بالا کارت دارم…
در عرض یه ثانیه چشمام به اندازه ی چشمای وزغ گرد و گشاد شد…
بعد اخم پررنگی چهره ام رو پوشوند و همون اخم لحنم رو خشن کرد: برای چی؟!
باز هم خندید و گفت: نترس بابا کاریت ندارم… فقط می خوام یه چیزی بهت بگم… سوار شو می رسونمت.
با همون اخم و جدیت ادامه دادم: خب هر حرفی هست همین جا بزن.
آروم گفت: باشه… میشه سوار شی؟ قول میدم حرکت نکنم.
این دختر زیبا زیادی مشکوک بود با اون ماشینش.
مستاصل بودم و از طرفی هم کنجکاو؛ یه دختر بالا شهری و پولدار چه صنمی با من بی قواره داشت؟
به دختر جوون که بیشتر از ۲۰ سال نداشت نگاه کردم و گفتم: قول بده از اینجا جنب نخوری.
لبخند زد… لبخندش شیرین و خواستنی بود…
نمی دونم چی شد که من که به سایه ی خودم هم اطمینان نداشتم سوار ماشین اون غریبه ی جذاب شدم…
روی صندلی های چرم ماشین که گرم و راحت بود فرو رفتم و
گرمای مطبوع ماشین رو به جون کشیدم. دختر دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: سلام…من ساحلم…
دستم رو به دست گرمش سپردم و آروم گفتم:
علیک سلام…منم فریماهم.
لحنم یکم شاکی وار بود.
اما اون بازم لبخند زد: وای…چه اسم قشنگی…فریماه…چقدرم که به چهره ات میاد.
با خنده گفتم: طعنه میزنی!
هول شد: نه به خدا…تو خیلی نازی…خیلی هم مهربون به نظر می رسی.
کلافه گفتم: خیله خب طفره نرو…کارت رو بگو.
کمی رنگ به رنگ شد و به من من افتاد: راستش…میدونی… یکم سخته…من می خوام کمکم کنی…
با خنده گفتم: من. فکر نکنم من بتونم کمکی به تو بکنم…
گفت: چرا می تونی…

بخش مربوط به لینک های دانلود


Warning: unserialize() expects parameter 1 to be string, array given in /home/novelcom/public_html/wp-content/themes/novel98_V1/functions.php on line 80
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید