X

دانلود رمان اگر مانده بودی

دانلود رمان اگر مانده بودی

مشخصات رمان

عنوان: رمان اگر مانده بودی

نویسنده : زینت بانو کمندی

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: ۱۹۱

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۹۷۰ کیلوبایت

فرمت پی دی اف : ۲٫۷ مگابایت

فرمت آیفون : ۱۶۸ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان اگر مانده بودی نوشته زینت بانو کمندی

داستان حکایت حماقت دختری به اسم باران … و کیان! و کینه ای بزرگ …. و عشقی که قداستش فراموش شده.

 

صفحه اول رمان اگر مانده بودی

تقریباً دو ماه از روزی که مهر طلاق تو شناسنامه‌ام خورده بود می‌گذشت.
حال جسمی‌ام تقریباً با مراقبت‌های مامان رو به بهبود بود، اما روحم زخمی بود و خسته.
خسته از تمام بی مهری‌هایی که دیده بودم و رنج‌هایی که کشیده بودم و مسبب تمام این‌ها کسی نبود؛ جز خودم.
از بس تو خونه نشستم و زانوی غم بغل گرفتم و هی حماقتمو به روی خودم آوردم دیگه حالم از خودم به هم می‌خورد.
لباس بیرون پوشیدم و رفتم سمت در هال. مامان مخالفتی برای رفتنم نکرد؛
مثل اینکه از بیرون رفتنم خوشحال هم بود. خوشحال بود از اینکه دارم دل از اتاقم می‌کنم.
با هر قدمی که تو برفای باریده شده از شب قبل می‌گذاشتم، شدت اشکم هم بیشتر می‌شد.
نمی دونم چطوری با اون همه اشکی که من تو این مدت ریخته بودم

باز چشمام آمادگی همراهی کردن با آه سینه سوزم رو داشتن؟..
به خیابون اصلی رسیده بودم، تو پیاده رو و بین آدمای رنگ و وارنگی که تو هم می‌لولیدند.
آدم‌هایی که تو این دو ماهه کمتر دیده بودم، بس که تو اتاقم چمپاتمه زده بودم و فکر کرده بودم و گریه.
نگاهم افتاد به یه مغازه، داشت آش رشته می فروخت و صف طویلی از مردم که بیشتر دختر پسرای جوون بودن.
باز هجوم خاطرات گذشته، باز یادآوری روزایی که باتمام وجود
دلم می‌خواست برگردن تا من یه بار دیگه به خودم فرصت زندگی کردن رو بدم.
یهو یاد عزیز افتادم و آش رشته‌های معروفش. از کنار صف گذشتم،
نگاهی به بخار بلند شده از کاسه‌ی آش پیرمردی انداختم که گوشه‌ی پیاده رو نشسته بود و آش رو هورت می‌کشید.
لبه‌های پالتوم رو به هم نزدیک کردم.
سردم شده بود. از سوز هوا و برفی که باریده بود نبود از یاد آوری خاطره‌ی روزایی بود که هیچوقت از ذهنم پاک نمی‌شد.
زمان گذشته:
“سه سال پیش بود، دقیقاً همین موقعها؛ یعنی اواسط بهمن.
تازه از راه رسیده بودم و خسته بودم، اما رفتم تو تراس روی صندلی لم دادم و پاهامو رو میز دراز کردم.
دستامو بالای سرم کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.
آدامس تو دهانم رو چند بار جوییدم و بعد حسابی بادش کردم.
از پشت آدامس بادکنکی‌ام سیاوش رو دیدم که از در خونه اومد تو و صدا زد:
– زن دایی؟ زن دایی؟ خونه نیستین؟
جلوتر که اومد تازه منو دید، لبخندی رو لبش نشست و یهو سرجاش ایستاد.
خوب نگاهم کرد و بعد سری به نشونه تأسف تکون داد.
دو تا دستاشم برد بالا به سمتم پرت کرد به معنی اینکه: خاک تو سرت.
خونسردانه لبخندی زدم، آدامسم رو کوچیک کردم و
دوباره هلش دادم زیر دندونام و ترق و تروق راه انداختم و رو به سیاوش گفتم:
-چطوری؟

بخش مربوط به لینک های دانلود


Warning: unserialize() expects parameter 1 to be string, array given in /home/novelcom/public_html/wp-content/themes/novel98_V1/functions.php on line 80
به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید