X

دانلود رمان فقط به خاطر پدر

دانلود رمان فقط به خاطر پدر

مشخصات رمان

عنوان: رمان فقط به خاطر پدر

نویسنده : پریا افزا

ژانر: عاشقانه , اجتماعی

زبان: فارسی

صفحات: ۳۳۴

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۰۱ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۴٫۱۴ مگابایت

فرمت آیفون : ۲۴۹ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان فقط به خاطر پدر نوشته پریا افزا

در مورد دختریه که بعد از هفده سال میفهمه مادری که

فکر میکرده مرده، زنده س و دور از اونا زندگی میکنه
و در مورد خانواده ی مادرش کنجکاو میشه و به دنبال اونا میره ولی
در این راه مشکلات زیادی رو برای خودشو پدرش به وجود میاره.
از اون طرف در مورد مردیه که در گذشته اشتباهات زیادی انجام داده.در مورد یه پدره.

 

صفحه اول رمان فقط به خاطر پدر

به لبش زاویه داد و با پوزخندی به چشمان قهوه‌ای‌رنگ پیرمرد که

رگه‌هایی از سُرخی با آن مخلوط شده بود، خیره شد.

خونسردی از چهره‌اش می‌بارید و این موضوع باعث عصبی شدن بیشتر طرف مقابلش می شد.

از عصبانیت تند نفس می‌کشید و این باعث خوشحالی بیشتر دختر شد.

به لب‌هایش زاویه‌ی بیشتری داد. سرش را تکان داد. ابروهایش را بالا انداخت.
_می‌شنوم.
پیرمرد با چهره‌ای سرخ‌شده از حرص و خشم نگاهش کرد.
سعی کرد بلندی صدایش را کنترل کند.
_چی رو می خوای ثابت کنی با این کارات؟
فکر میکنی از پس من بر میای بچه؟ برو رد کارت. برو و دست از سرمشون بردار.
پوزخند دخترک پر رنگ تر شد. واقعا فکر می کرد به همین راحتی میرود؟ کور خوانده بود پیرمرد.
_برم؟ کجا برم جناب مجد بزرگ؟ تازه اومدم.
در ضمن. خودتون به من گفتین که بیام. اینه رسم مهمون نوازی؟
البته جای دلگیری وجود نداره. سنتون زیاد شده.
وقتی برای این کاراتون نمونده. من میبخشم. به دل نمیگیرم.
چشمانش از عصبانیت گشاد شد. این دیگر خارج از تحملش بود.
دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. این دخترک در موردش چه فکر کرده بود؟
فکر کرده بود به خاطر سن زیادش احمق هم شده که این حرف ها را به او میزند؟ از او نمی ترسید؟
برای مجد بزرگ این موضوع گران تمام می شد. کل شهر جلوی او خم و راست می شدند آن وقت این دخترک…
تازه داشت به شباهت پدر و دختر به هم پی میبرد.
واقعا شبیه هم بودند. هر دو قد و سرکش.
البته با مقایسه ی این دختر و پدرش به این نتیجه رسید که ادب و احترام پارسا کجا و ادب و احترام این دختر کجا.
در دل برای لحظه ای، فقط لحظه ای پارسا را تحسین کرد. او با پارسا چه کار ها که نکرده بود ولی پارسا…
ولی وقتی یاد تربیت چنین دختری به دست او می افتاد شعله ی خشمش زبانه کشید.
حس می کرد در آتش انداخته شده. عرق به چهره اش نشسته بود.
پارسا آنقدر ها هم که نشان می داد بی دست و پا و دلرحم نبود.
می خواسته از پشت به او خنجر بزند.
همه ی این سال ها به دنبال راهی برای انتقام بود و حالا وقتش رسیده بود.
از افکارش دست کشید. باید این دختر سرکش را سر جایش می نشاند.

بخش مربوط به لینک های دانلود

کتاب و رمان های دیگر پریا افزا

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید