X

دانلود رمان ملکه ی عشق

دانلود رمان ملکه ی عشق

مشخصات رمان

عنوان: رمان ملکه ی عشق

نویسنده : نگین بلوکی

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: ۹۹۵

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۶۸ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۱۴ مگابایت

فرمت آیفون : ۵۴۳ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان ملکه ی عشق نوشته نگین بلوکی

باران و مارال (دخترخاله ش) دنبال کار می گردن .با کمک داییش ، تو شرکت دوستش استخدام می شن .قرار می شه روز بعدش برن برای مصاحبه.باران و دوستاش، تصمیم می گیرن یه سر برن پارک ساعی و دوری بزنن. پای باران رو پله ها لیز می خوره و یه بنده خدای چشم عسلی، رو هوا می گیردش. روز بعد می ره شرکت و متوجه می شه رئیس شرکت،همون پسریه که تو پارک دیده .اون پسر هم با دیدن باران تعجب می کنه ولی زود خودشو جمع و جور می کنه . شاهین پسر سرسخت و خود رأیی بوده و سر بعضی از مسائل با یاران بحث می کرده. باران با ساحل(برادرزاده ی شاهین) و پریا هم اتاقی می شه.یه مدت می گذره و شاهین ،تصمیم می گیره با سیما ازدواج کنه.بعد از ازدواج سیما و شاهین، رابطه ای دوستانه بین باران و سیما و شاهین شکل می گیره. یه روز باران می ره خرید و شاهین رو با یه دختر می بینه ولی نمی دونسته که…..

 

صفحه اول رمان ملکه ی عشق

خیلی وقت بود که در به در دنبال یه کار مناسب می گشتیم ــ من و دختر خاله ام مارال، که یکی از بهترین دوستام بود ــ کاری که با رشته ی تحصیلی مون جور در بیاد. ولی کو کار؟ اگه دیدینش سلام منم بهش برسونین. بعد از کلی گشتن و پیدا نکردن، قرار شد که فربد با یکی از دوستاش که شرکت مهندسی داشت درباره ی من و مارال صحبت کنه. منتظر تماسش بودم. با صدای تلفن از جام پریدم. با دو خودم رو به تلفن رسوندم.

ـ بله؟

صدای فربد رو شنیدم که داشت تند تند واسه خودش حرف می زد.

فربد:

ـ هی ولوله، کارتون جور شد. هم تو و هم مارال. با شاهین حرف زدم،قبول کرد استخدامتون کنه. به مارالم خبر بده. شب می یام خ و نه تون مفصل برات توضیح می دم. الان سرم خیلی شلوغه، فعلا.

بدون این که اجازه ی حرف زدن بهم بده، قطع کرد.

خیلی خوشحال شدم. بالاخره این فربد یه کار مثبت تو کل زندگیش انجام داد.

بلند داد زدم:

ـ مامان، کارمون درست شد.

صدای مامان رو از اتاق شنیدم:

ـ فربد بود؟

من:

ـ آره، خود بی خاصیتش بود.

یادم افتاد که بدون خداحافظی قطع کرده. پسره ی بی ادب. من که اصلا به این عتیقه نرفتم. برای چی می گن حلال زاده به دایی اش می ره؟!

می دونستم سرش با یکی از دوستای مونثش گرمه و به خاطر همین زود قطع کرده .می دونست اگه بهم خبر نده، بد جور بهش گیر می دم و دست از سر کچلش بر نمی دارم.

گوشی رو برداشتم و رفتم تو اتاقم. به خ و نه ی مارال اینا زنگ زدم. یه بوقم نخورده بود که مارال جواب داد.

مارال:

ـ بنال ببینم چی می گی؟

من:

ـ سلام خانوم، چته؟ چرا پاچه می گیری؟

مارال:

ـ علیک، از صبح تا حالا منتظر زنگ این فربدم.

من:

ـ به من زنگ زد.

مارال:

ـ آره؟ خب جون بکن زودتر بگو دیگه، حالا چی شد؟

من:

ـ دوستش قبول کرده استخداممون کنه. قراره شب بیاد خ و نه مون. طبق معمول سرش شلوغ بود. تو هم پاشو بیا این جا. می خوام به رها زنگ بزنم تا بریم یه دوری بزنیم.

مارال با خنده گفت:

ـ اون که همیشه سرش شلوغه. باشه، می یام. من پشت خطی دارم، بای.

من:

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید