X

دانلود رمان دست های خونین

دانلود رمان دست های خونین

مشخصات رمان

عنوان: رمان دست های خونین

جلد دوم رمان کیستار

نویسنده : رابین

ژانر: ترسناک , هیجانی

زبان: فارسی

صفحات: ۵۶۴

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۲۹ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۸٫۲۳ مگابایت

فرمت آیفون : ۲۹۹ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان دست های خونین نوشته رابین

شونزده ماه از اون اتفاق می گذره و ظاهرا همه چی ارومه. هر کسی زندگی خودش رو داره و کسی کاری به کار کس دیگه نداره. اما….
ارمین اعتمادی پسر طاهر اعتمادی یکی از اعضای گروه نحس، شنبه شب به طرز مشکوکی به قتل می رسه. مظنون ردیف اول هم کسی نیست جز پسر جن زده ی بجنورد، بهنام یوسفی.
ولی ایا حقیقت همینه؟ یا شخص یا اشخاص دیگه ای تو قتل ارمین نقش دارن؟

 

صفحه اول رمان دست های خونین

سکوت اتاق عجیب خودشو به رخ می کشید. به قدری فضا و اطراف ساکت بود که حتی صدای تیک تیک ساعت به وضوح شنیده می شد. دیگه خبری از اون سر و صدا و داد و فریاد چند دقیقه ی پیش نبود و این، تنش رو به لرزه می انداخت. قلبش تند تند می کوبید و کف دستش عرق کرده بود. دونه های ریز و درشت عرق با سرعت عجیبی از روی پیشونی و تیرک کمرش لیز می خوردن. چشماش فقط خیره به پیکر خ و نی پسری بود که حالا روی زمین افتاده بود.

چاقو تو دستش شل شد و با وحشت قدمی به عقب برداشت. میخکوب جنازه ای بود که با صورتی خ و نین و چشمای از درد جمع شده به اون خیره شده بود. نگاهی به چاقوی توی دستش و نگاه دیگه ای به جنازه انداخت. وحشت کرد. یعنی … یعنی مُرده بود؟

از این فکر قلبش فرو ریخت. تصمیم گرفت فرار کنه. به دنبال این فکر آهسته قدمی به عقب برداشت. باید از این خ و نه فرار می کرد؛ نباید هیچ کس می فهمید که اون کُشته شده! که اونو کُشته!

به طرف در حمله برد. صدای ناله هاش تو گوشش بود. آهسته به خودش می پیچید و گریه می کرد. اخمی روی پیشونیش نشست؛ نمرده بود؟

قلبش پایین ریخت و لرزی تو تنش نشست. فهمیده بود که می خواست بکشتش! اگه زنده می موند؛ اگه زنده می موند حتما اونو به پلیس لو می داد اون وقت … اون وقت رسما بدبخت می شد!

با این فکر لرز تنش بیشتر شد… به عقب برگشت و با قدمایی نه چندان محکم به طرفش حرکت کرد. به وضوح وحشت و التماس رو تو چشماش دید اما بدون دادن ذره ای اهمیت بازم به جلو رفت. اگه زنده می موند بیچاره اش می کرد. رحم می کرد؟ هه! به هیچ عنوان!

بالاخره به پیکر نیمه جونش رسید. روی قفسه ی سینه اش نشست. چشم هاشو ریز کرد، وحشت و درد و ترس همه و همه توی چشمای گریونش مشخص بود که این خودش لذتی عجیب بهش می داد. تقصیر اون بود که به اینجا رسیده بود. اون … اون پسره ی احمق … اون باعث شده بود که به این حال و روز بیفته. دستش از نفرت مشت شد.

لبش به طرز مسخره و شاید تهدید آمیزی کش اومد. چاقو رو تو دستاش محکم تر گرفت. صدای ضجه ی ضعیفش تو گوشش طنین انداخت:

– نه … نه … خواهش … خواهش می کنم… التـ …

لبخند کثیفی روی لب هاش نشست. چاقو رو بالا برد و بعد …

بخش مربوط به لینک های دانلود

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید