X
رمان میثاق

آغاز پیش فروش اختصاصی رمان میثاق در انجمن ناول 98

برای حمایت و کمک به نویسنده این رمان رو خریداری کنید 

رمان میثاق جدیدترین و بهترین رمان نوشته شده توسط زینب همتی عضو انجمن ناول 98 می باشد. که روایت زندگی پسری به اسم میثاقه که به دلایلی دختر مورد علاقه اش حکم زن برادرشو پیدا می کنه. میثاق که خیلی از این بابت شکسته می شه، بار سفرو می بنده و از شهر و دیارش برای همیشه می ره اما سرنوشت جور دیگه ای براش رقم می زنه و بعد از سال ها دوباره مجبور می شه برگرده...پایان خوش

👇دانلود و خرید رمان فقط از طریق ربات تلگرام زیر 👇

https://telegram.me/novel98_shop_bot

 

دانلود رمان قبول میکنم

دانلود رمان قبول میکنم

مشخصات رمان

عنوان: رمان قبول میکنم

نویسنده : مهدیه مومنی

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: ۱۴۴

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۰۵ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۲٫۳۲ مگابایت

فرمت آیفون : ۱۱۰ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان قبول میکنم نوشته مهدیه مومنی

رمان در موردیک ازدواج اجباریه…دوقلب سرد که قراره باهم گره بخورن اونم ناخواسته ولی آیاهمیشه این دوقلب سردمیمونه؟

 

صفحه اول رمان قبول میکنم

چشمامو باز کردم و کش وقوسی به بدنم دادم.
از جام برخاستم وبه سمت پنجره قدی و بزرگ اتاقم رفتم و بازش کردم که
نسیم ملایمی به تنم خورد و لبخند عمیقی رو به لبم آورد. نگاهی به باغ سرسبز انداختم وباخودم گفتم:
– تواردیبهشت چقدر ویلا وباغ زیباتر میشه.
به سمت حمام رفتم و پس از یه دوش کوتاه،
جلوی آینه ایستادم وموهای بلند و قهوه ای رنگم، که تا کمرم میرسید رو با سشوارخشک کردم .
ابروهای هم رنگ موهام، چشمان سبز تیره و لب های کوچولو و بینی باریکم چهره م رو زیبا کرده بود.
اندامم هم نقصی نداشت. درکل خوشگل بودم و این و ازتعریف های اطرافیان به خوبی میتونستم بفهمم.
ساپورت ضخیم مشکیم و به همراه یک تونیک قشنگ نسبتاً بلند پوشیدم.
موهام و مثل هرروز بالای سرم بستم، این حالت چشمام و کشیده تر میکرد وجذاب تر میشدم.
پس از پوشیدن صندلهای سفیدم به آرومی ازاتاق خارج شدم و با خود گفتم:
– بابایی، اگر تو و مامان منو تنها نمی ذاشتید من هیچ وقت مجبور نمیشدم خدمتکار بشم.
آهی کشیدم وخودم و به آشپزخانه رسوندم.
نازبانو با دیدنم لبخند پرمحبتی زد و گفت:
– سلام شهلا جون. صبحت بخیر.
با بغض بهش نگاه کردم.
فقط ۱۵سال داشت و با این سن کم باید کارمی کرد تا بتواند خرج عمل پدر پیرش را تهیه کند.
– سلام عزیزم صبح توهم بخیر.
آروم گونه اش رو بوسیدم ومشغول کارم شدم که نازبانو گفت:
– شهلا، آقا کوچیک داره برمیگرده.
شوکه شدم وتقریباً فریاد زدم:

کتاب و رمان های دیگر مهدیه مومنی

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید