X

دانلود رمان تبسم مهتاب

دانلود رمان تبسم مهتاب

مشخصات رمان

عنوان: رمان تبسم مهتاب

نویسنده : fakhteh2017 نویسنده انجمن نگاه دانلود

ژانر: عاشقانه , اجتماعی , غمگین

زبان: فارسی

صفحات: ۲۰۰

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۶۸۰ کیوبایت

فرمت پی دی اف : ۳٫۷ مگابایت

فرمت آیفون : ۲۰۰ کیلو بایت

 

خلاصه ی از داستان رمان تبسم مهتاب نوشته fakhteh2017

داستان زندگی تبسم شاید شرح حال خیلی‌ها باشه، قربانی خواسته‌ها و انتقام دیگران بودن فقط به تبسم ختم نمیشه.
تبسم یه دختر نابیناست که به خاطر نیش و کنایه‌های مادرش، خودش رو در حصار تنهایی‌اش محبوس کرده، در این بین شخصی وارد زندگی‌اش می‌شه که به ظاهر غریبه‌ست، اما همین غریبه از هر آشنایی آشناتره و مسیر تاریک زندگی‌اش رو به سمت روشنایی سوق میده.
درد یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند
معنی کور شدن را گره‌ها می‌فهمند
سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه‌ی تلخ مرا سرسره‌ها می‌فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

 

صفحه اول رمان تبسم مهتاب

پاهایم مثل کودکِ نابالغی که اولین قدم‌هایش را با هزاران ترس و لرز برمی‌دارد، رعشه سختی می‌گیرد.
ارس؛ چندین هزاربار اسم خواهان را زیر لب زمزمه می‌کنم، کاغذ را با خشم چندین‌بار مچاله می‌کنم.
تلفن همراه را از کیف سورمه‌ای خیسم بیرون می‌آورم؛ با دست‌های یک پیرزن هشتادساله که لقوه دارند، دنبالِ اسمت توی لیست تماس می‌گردم؛ دنبالِ اسم تویی که همه‌ی حس‌هایم برای با تو بودن، مثل کویری خشک، عطشناک است.
صدای بوق‌های پشت خط، با صدای طبل‌زن‌های درون خیابان، همزمان می‌شود:
– بگو!
تن صدایت به سردی یخبندان‌های شهرمان است.
تمام بغض‌ها و حسرت‌هایم در یک کلمه خلاصه می‌شود:
– چرا؟
سکوتِ پشت خط به درازای شب‌های قطبی می‌گذرد؛ بغض، مثلِ ماری زنگی دور گلویم چنبره زده است.
نفس‌هایم مثل دود لکوموتیو ذغالی، پر از درد است. ارس؛ منتظر هستم تا لب به سخن بگشایی و مرا از این کابوس شب قطبی نجات دهی؛ ولی رویاهای من مثل همیشه سراب است.
– شهرزاد چرا باور نمی‌کنی تابستون عشقمون به خزان رسیده؟ با تو دیگه حالم خوب نمیشه! بفهم….
از زهر کلماتت اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم می‌سُرد و روی خط خنده‌ام شیاری زشت می‌گذارد؛ گوشی از دستم روی زمین خیس می‌افتد.
در زندگی روزهایی هست که آدم همان بهتر که تجربه‌اش نکند؛ از آن تجربه‌ها که همان یکبارش تا آخر عمر به یادت می‌ماند. از آن تجربه‌ها که تا یادش بیفتی، کف دستت عرق می‌کند و لب‌هایت را به نامنظم‌ترین حالت روی هم فشار می‌دهی. از آن تجربه‌ها که کم‌حرف نه، لالت می‌کند.

بخش مربوط به لینک های دانلود

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید