X

🎉 افتتاح انجمن ناول 98 🎉

😍 سایت انجمن ناول 98 راه اندازی شد 😍

کاربران عزیز می توانید از طریق لینک زیر اقدام به ثبت نام در انجمن ناول 98 کنید

مشاهده انجمن ثبت نام

رمان عمر کوتاه خوشبختی من جلد اول

رمان عمر کوتاه خوشبختی من جلد اول

مشخصات عمر کوتاه خوشبختی من

عنوان: رمان عمر کوتاه خوشبختی من (جلد اول)

نویسنده : مریم .ف (قاصدک بانو)

ژانر: عاشقانه – غمگین

زبان: فارسی

صفحات: ۵۸۵

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱۱٫۲ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۷٫۵ مگابایت

فرمت آیفون : این رمان فاقد فرمت epub میباشد

 

خلاصه ی از داستان رمان عمر کوتاه خوشبختی من نوشته مریم .ف (قاصدک بانو)

داستان درمورد دختری بحرینی تبار است که وارد ایران میشه و بر حسب اتفاق با خانواده ای اشرافی آشنا میشه و بعد از مدتی یک مثلث عشقی میان او و پسران دوقلویِ این خانواده ایجاد میشه…اما به دلایلی یک سری مشکلات سر راه شخصیت های اصلی داستان قرار میگیره .بعد ازچند سال که این دو تلاش میکنن تا موانع رو بردارن.دست سرنوشت با اتفاقی شوم، همه چیز رو عوض میکنه و ادامه ی داستان.
داستانی پُر از اتفاقات تلخ و شیرین..عشق های یک طرفه..نفرت..انتقام..معجزه..و اتفاقاتِ هیجان انگیز در پایان داستان که مخاطب رو سوپرایز خواهد.

صفحه اول رمان عمر کوتاه خوشبختی من جلد اول

لرزشِ دست و پایش،به سرش هم رسیده بود و تند تند می لرزید مانند پیرزن هایی که به خاطرِ کهولت سن ،تمامِ بدنشان به صورتِ غیر ارادی می لرزید .

با کِرختی و ضعف ، تمامِ قدرتش را به پاهایِ لرزانش داد و سعی کرد بلند شود اما نتوانست..دوباره و دوباره انقدر تلاش کرد تا بلاخره رویِ پایش ایستد.

صدای گریه های مظلومانه اش در محیط پیچیده بود،و مانندِ ابر بهار می گریست..قطره های اشکش یکی پس از دیگری از گونه و چانه اش جاری شده و رویِ یقه اش می ریخت..لبه های روسری اش از اشک خیس بود.
صدایِ شکسته شدنِ قلبش را به وضوح شنید.
دستانِ لرزانش را به دیوار گرفت و ارام ارام با سرعتی لاک پشت وار خودش را به پله ها رساند.
،سرش نبض میزد..چشمانش سیاهی می رفت .. حس می کرد تمامِ خانه دورِ سرش می چرخد .گرمی خونی که از بینی اش جاری و به سمتِ لب هایش در حرکت بود را حس می کرد.دستش را به ستونِ کناره پله ها گرفت و ناگهان همه چیز مقابِل چشمانش سیاه و زیرپایش خالی شد و با شدت از پله های مارپیچ به سمتِ پایین پَرت شد..!

(فصل اول)
( ۴ سال قبل )

دو پله ی اخرِ هواپیما را دوتایکی کرد پایش که به اسفالت رسید،نگاهی به اطراف کرد،شهر درنظرش عوض شده بود.انگار همین دیروزبودکه به همراه خانواده اش باروبندیلشان راجمع کرده و ازایران رفته بودند.
حالا ۵ سال ازآن روزگذشته بودو دخترک به سرزمین مادرزادی اش بازگشته بود.همین طور که درخیالاتش خاطرات گذشته رامرور میکرد ، به سالن انتظار فرودگاه رسید و باچشمانش طول سالن را به قصد پیداکردن آشنایی می چرخاند تااینکه او را اخرسالن دید که باگام های بلندبه سمتش می آمد.
مریم : سلام دایی !

دایی درحالی که اورا.پدرانه درآغوش می فشرد ،پاسخ داد:سلام دایی جان.. حالت چطوره ..رسیدن بخیر.

مریم:ممنون دایی ..چرازحمت کشیدی ..خودم یه دربست میگرفتم میومدم وشماهم توزحمت نمی فتادین

دایی:این چه حرفیه ؟..چه زحمتی

بیادایی جون بیا بریم که معلومه خیلی خسته ای

چمدان درصندوق عقب قرار گرفت و دایی پشتِ فرمان نشست و به سمت منزل حرکت کرد.

بااشتیاقِ تمام ، خیابان های شهر را رَصَد میکرد..گویی که وارد سرزمینی نااشنا شده ..همه چیز برایش تازگی داشت.
زمانی که این شهر را ترک کرده بود ،دخترکی نابالغ بود و اما اکنون بااینکه فقط ۵ سال از آن روزها گذشته بود و او هنوزهم یک نوجوان بود احساس بزرگی می کرد.
گویی که زندگی در دیاری نااشناو جداشدن بی موقع اش ازجمع دوستان، او را ناخواسته وارد دنیای بزرگ سالان کرده بود.
درفکر بود ودایی به خیال اینکه اوبه صحبت هایش گوش سپرده است ،صحبت میکرد.

دایی:حواست کجاست دختر ؟
مریم:هااا؟

دایی:رسیدیم ..پیاده شو برو تو تا من چمدونت رو بیارم

ارام ازماشین پیاده شد و نگاهی به اطرافش انداخت..ازگوشه گوشه ی این حیاط باصفا خاطره داشت ..دم درب حال که رسید باصدای بلند گفت :یالله صاحب خونه؟کسی نیست؟

پاهای خسته اش رااز کفش بیرون اورد و قدم به راه روی بلندی که به سالنی بزرگ ختم میشد گذاشت.

کش چادرش را روی سرش محکم فیکس کرد..از زندایی خداحافظی و بی هدف از در خانه بیرون زد.

ارام ارام در پیاده رو قدم میزد..خودش هم نمی دانست به کجا میخواهد برود.

به ایستگاه اتوبوس که رسید بی فکر و برنامه ی قبلی تصمیم گرفت سوار اتوبوس شود..هرچه باشد از بیکاری و خانه نشینی بهتر بود.

روی اخرین صندلی اتوبوس جای گرفت.
هندزفری را در گوشش گذاشت و mp3 ساده اش را pley کرد.

باچشمانش بی حرف و صامت،جنب و جوش مردم راتماشامیکرد.

نگاهش را به دخترکی دوخت که از ته اتوبوس با پسرِ جوانی که در قسمت مردانه ایستاده بود تیک میزد …

درهمین فکرها بود که راننده اتوبوس باصدای زُمُخت و کوچه بازاری اش صدا زد:
خانم ایستگاه اخرشه ..یاعلی

کرایه اش را حساب کرد و پیاده شد.

منطقه نا اشنابود..زمانی که از این شهر رفته بود ،فقط ۱۲ سالش بود..غیر از مسیر مدرسه تا خانه جایی نرفته بود که حالا بخواهدجایی را بلد باشد.

باخجالت از زن مُسنی که کنارخیابان به قصد گرفتن تاکسی ایستاده بود پرسید:
ببخشید خانوم اینجاکجاست؟

زن نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت وگفت :یعنی چی که اینجا کجاست؟

سریع جواب داد: منظورم اینه که اسم این منطقه چیه ؟من تازه اومدم اینجا جایی رو بلد نیستم

زن پاسخ داد:اها…اینجا بلوارِ ستارخانه ..کجامی خوای بری مگه ؟بگو راهنماییت کنم.

به اشتراک بگذارید

6 دیدگاه در “رمان عمر کوتاه خوشبختی من جلد اول

جالب بود..من رمانای قشنگه زیادی خوندم..نمی خوام بگم این بهترین رمانیه که خوندم ، ولی انصافاً یکی از مرتب ترین رمان هایی بود که خوندم..با این که داستان بود ، همه چیزش به جا بود، جالبه که تمام جاهایی که تو این رمان ازشون اسم برده شده، همه واقعی بود و این برام خیلی جالب بود.

نمیدونم نویسنده ی این رمان ، این متن منو می بینه یا نه ، ولی در هر صورت می خواستم بگم، خسته نباشید خانم مریم.ف(قاصدک)
منتظر جلد دوم این رمان هستم..فقط امیدوارم پایان جلد دوم ، به این تلخی نباشه

یاعلی

ترو خدا جلد دومشم زود اماده کنید ببینم چی میشه ..خیلی جای حساسی تمام شد☹️

اولش یه کم خنثی بود ..ولی از اواسطش به بعد عالی بود..اخراش خیلی غم انگیز بود..دلم واسه شهریار سوخت..😔 با اینکه می دونستم داستانه ولی گریه م گرفته بود🤧🤧

بسیار زیبا و جذاب…بی صبرانه منتظر جلد دومشیم

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید