X

🎉 افتتاح انجمن ناول 98 🎉

😍 سایت انجمن ناول 98 راه اندازی شد 😍

کاربران عزیز می توانید از طریق لینک زیر اقدام به ثبت نام در انجمن ناول 98 کنید

مشاهده انجمن ثبت نام

رمان گوشماهی از مدیا بانو

رمان گوشماهی از مدیا بانو

مشخصات رمان گوشماهی

عنوان: رمان گوشماهی

نویسنده : مدیا بانو

ژانر: معمایی , عاشقانه

نوع رمان : آنلاین 

 

خلاصه ی از داستان رمان گوشماهی نوشته مدیا بانو

رمان گوشماهی یک رمان معمایی و جذاب عاشقانه که داستانش در مورد یک عکاس کنجکاو و ماجراجوی به اسم دنیز میباشد، که سعی در کشف هویت یک ماهیگیر داره کسی که واقعا کشف هویتش سخته برای هر کسی. ماهیگیری که مرموز ، به گفته ی بقیه خطرناک ، و البته بسیار جذابه! میان این کشمکش های پر هیجان و خطرناکه که میفهمه ماهیگیرِ خطرناک کسی نیست جز…

 

پارت اول رمان گوشماهی 

روی تخت دراز میکشم و چشمام و با لذت میبندم. بعد از گذشتِ چهار سال ، همه چی دقیقا مثل همون روزیه که رفتم. چراغا خاموشه و دیگه نمیتونم با دقت زل بزنم به وسیله ها اما تو همین تاریکی روشنی هم میتونم تشخیص بدم که جای هیچی عوض نشده. با اینکه میدونم مامان اجازه نداده تو این مدت احدی پاشو تو این اتاق بذاره اما بازم انقدر تمیز و مرتبه که انگار نه انگار که چهار سال خالی بوده.
پوزخند کج و معوجی که کنج لبم خونه میکنه دست خودم نیست. سرمو تکونی میدم و نفس سنگینمو بیرون فوت میکنم.
دستامو زیر سرم میذارم و به سقف خیره میشم. روزای سخت و پر خاطره تموم شد. شاید بهتره بگم روزای نکبت بارِ لعنتی. ولی نه.. بی انصافیه. حداقل بخاطر پیدا کردن دوستی که داشتنش به همه ی روزای این تبعید می ارزید. یهو یادش میفتم که از وقتی راهمون از اتوبان جدا شد ازش خبر ندارم. یعنی جا به جا شده؟
تلفنم و برمیدارم و شماره ش و میگیرم. با بوق سوم جواب میده:
_انگار خیلی خوش میگذره ها!
لبخند روی لبمو میخورم. فقط کافیه یکم بهش رو بدم تا سرتق بازیش و شروع کنه.
_نه به اندازه ی تو.. جا به جا شدی؟
_آره ولی ما که عمارت نداریم. مادرمونم دور سرمون مثل پروانه نمیچرخه. یه لقمه آب و نون گذاشتن جلوم گفتن گمشو بخواب. تازه در نبودم اتاقمم دادن به خواهرم.
لبخند بدجنسی میزنم.
_حقته.. دیر اومدی زیادم میخوای؟
_نه که تو خیلی زود اومدی؟ خدایی فرق من با تو لندهور چیه؟ که من باید تو ایوون بخوابم و تو روی تخت پادشاهی؟
گوشه ی لبم و میجوَم. عاشق سگ کردنشم.
_فرقمون اینه که از قدیم آدم رو تخت و تشک میخوابه اما حیوون..
_هوی!
ادامه نمیدم و چشام و رو هم میذارم. اونم انگار زیاد حوصله نداره که پوفی میکشه و میپرسه:
_اوضاعِ خونه مرتبه؟
اخمام تو هم میره. لحن نگرانش متوجهم میکنه که چه منظوری داره و من اصلا از جواب دادن به این سوالای منظوردار خوشم نمیاد. با اصوات نامفهومی که از بین لبام در میارم جواب مثبت میدم. خداروشکر زیاد کشش نمیده و میگه:
_برو بگیر بخواب. یادت نره بالشت و دوتا کنی که خر و پف نکنی! گناه دارن اهل خونه همه مثلِ من صبر ایوب ندارن.
اینبار لبخندم عمیق و صمیمی میشه. چهار سال هم خونه بودن باهاش باعث شده عادتام و خوب بلد باشه. دلم نمیاد چیزی بهش بگم. فقط خداحافظی میکنم و یه بالش دیگه‌ میذارم زیر سرم. نه ولی فایده نداره. خواب از چشام فراریه. انگار طلسم شدم که دیگه تو این خونه نتونم بخوابم.
روی تخت میشینم و گوشه ی چشمام و میمالم. ذهنم سرکش شده و میخواد برگرده به چند سالِ قبل اما تو این مدت دیگه خوب یاد گرفتم چجوری جلوش یه سدّ محکم بکشم. برای فرار از بلبشویی که توی فکرم راه افتاده دوباره میشینم و کلافه دستمو توی موهام میبرم. ژلِ خشک شده و سفت لای موهام اجازه نمیده انگشتام و کامل توشون فرو ببرم. دلم یه دوشِ آب گرم میخواد اما نمیدونم واقعا خستگی اجازه ش و میده بهم یا نه. چراغ اتاق رو روشن میکنم و دنبال حوله و لباس تازه ام که تقه ای به در میخوره. اجازه ی ورود میدم. مامانه..به روش میخندم اما انگار بین اومدن و نیومدن مردده.
_چرا نمیای تو؟
_مزاحمت نباشم؟
سر بالا میندازم و دستام و از هم باز میکنم. مثل همیشه از صمیمیتم خجالت میکشه اما برام مهم نیست. کنارم می ایسته. قد کوتاه نیست اما قدش درست از نصف بازومه. محکم بغلش میگیرم. در حالی که داره تو بغلم لِه میشه میگه:
_هنوز لوس بازی هات و ترک نکردی؟
نگاهش میکنم. دلتنگ و بی نهایت با عشق. شاید یکمم دلخور!
_هنوزم از حاجی میترسی؟
رنگ چهره ش عوض میشه و چشم میدزده. اخطار گونه میگه:
_حاجی نه امیرعطا.. بابا!
اینبار چهره ی من تغییر میکنه. بعد از گذشت بیست و دو سال هنوز نتونستم به این کلمه عادت کنم. حاجی آدم بدی نیست. به گردنم خیلی حق داره اما نمیدونم چرا زبونم نمیچرخه تا..
_چرا نخوابیدی مادر؟ دیدم چراغ و روشن کردی گفتم شاید چیزی میخوای.
سکوت میکنم و به مقابل پام خیره میشم. دست خودم نیست وقتی که به گذشته ها فکر میکنم و یه جاهایی مابینش گیر میکنم.
_امیرعطا؟ حواست به منه مادر؟
کلافه جواب میدم.
_داشتم میرفتم دوش بگیرم. از یزد تا تهران یه کله روندم. کلافه م.
_میخوای یه لیوان شیر برات بیارم؟
سر بالا میندازم. روم نمیشه بگم تنها چیزی که میخوام یکم سکوت و تنهاییه تا بتونم با این خونه ی لعنتی دوباره کنار بیام. دو تا دستش رو روی ته ریشای صورتم میکشه و با عشق میگه:
_دلم برات لک زده بود مادر.. خونه بی تو صفا نداره.
دلم نمیاد بی جوابش بذارم. سر خم میکنم و دستشو که هنوز روی صورتمه میبوسم. آروم میگم:
_برو بخواب مامان. بابا نگران میشه ببینه سر جات نیستی.
اینبار چهره ش راضی تره. شونه م و آروم میبوسه و بعد از گفتن شب بخیر از اتاق بیرون میره. حالم بهتره.. محبتای خالصِ مامان همیشه بهترم میکنه. حس و حالِ دوش و حموم کامل از سرم رفته. دوباره به پشت روی

 

لینک کانال رمان گوشماهی نوشته مدیا بانو

https://telegram.me/gooshmahiii

 

لینک کانال دانلود رمان های فایل شده ناول ۹۸ 

https://telegram.me/joinchat/AAAAAEPzMPCVlfrKEP27iA

کتاب و رمان های دیگر مدیا بانو

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید