X

🎉 افتتاح انجمن ناول 98 🎉

😍 سایت انجمن ناول 98 راه اندازی شد 😍

کاربران عزیز می توانید از طریق لینک زیر اقدام به ثبت نام در انجمن ناول 98 کنید

مشاهده انجمن ثبت نام

دانلود رمان خاطرخواه

دانلود رمان خاطرخواه

مشخصات رمان

عنوان: رمان خاطرخواه

نویسنده : شیوا اسفندیاری

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: ۳۲۴

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۶۳ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۶٫۶۴ مگابایت

فرمت آیفون : ۳۹۶ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان خاطرخواه نوشته شیوا اسفندیاری

داستان درباره ی دختری به اسم خورشید هستش که در یک خانواده فقیر زندگی میکنه و بر خلاف میل خودش تو یک مهد کودک کار میکنه اما از همون اول با یکی از بچه ها و پدر و مادرش به مشکل بر میخوره و باعث میشه که…

 

صفحه اول رمان خاطرخواه

ببین می دونی ما دو جور منشی داریم تو دوست داری کدومش باشی…؟
یه نگاه به سرتا پای چندش اورِ و کیل مملکت انداختم و گفتم من منظورتون و متوجه نمیشم؟ میشه واضح تر بگین…بعد تو دلم گفتم اخه شکم گنده ی زشت…من از اینجا برم بیرون کلاه که سهله میلیارد میلیارد پولم اینجا بریزه دیگه اینورا پیدام نمیشه…
وکیل: منشی نوع اول : منشی خوبِ که میگه صبح بخیر رئیس… منشی نوع دوم منشیِ خیلی خوب میگه صبح شد رئیس!!!!
وکیل: حالا من نوع دوم و دوست دارم نظرت چیه؟
اول کمی نگاش کردم و سعی داشتم معنی جمله ای که گفت و درک کنم…کم کم چشمام از تعجب گرد شد…پا شدم و مجله ای که دستم بود و کوبیدم تو سرش و گفتم احمق آشغال همچین منشیایی وجود نداره…اینهمه دختر وزن معصوم دارن کار می کنن… تو پستی که میخوای همه رو واسه خودت از نوع دوم فرض کنی یا بسازی… و بعد از اتاقش و بعدم کلا اون واحد زدم بیرون…بیشعور نذاشت دو روز بگذره… بیچاره ما دخترا…بیچاره ما فقیرا…
عمرا اگه دیگه جایی برای منشی شدن می رفتم مگر اینکه طرف مقابلم زن باشه که جایی و پیدا نمی کردم…خیلی گشتم…نبود…
راه خ و نه و در پیش گرفتم… دیگه توان پیاده رفتن نداشتم..کف پام سوزن سوزن میشد از بس این چند روز پیاده رفت و آمد کردم… تو ایستگاه ایستادم تا اتوب**و*س بیاد…
همینه سوار شدم…اه به خشکی شانس خاک تو سر بی عرضت دختر…یه دونه جای خالی هم گرفتن… حالا سر پا وایسا هی از این سر اتوب**و*س برو اونور دوباره برگرد… این زنا هم که یکم مهربونتر واسنمیستن…چسبیدن به میله ول کن قضیه هم نمیشن…حالا من کجا رو بگیرم؟
کلافه پوفی کشیدم و میله های بالا یرم و گرفتم…
ایستگاه آخر که می خواستم پیاده شم احساس می کردم الان دستام از میله آویزون میمونه و من بدون دست میرم بیرون…پدرم درومد… منم که تعادل درست حسابی ندارم…کل اتوب**و*س میخ من بودن…
تند تند رفتم خ و نه و مستقیم رفتم شلنگ آب و باز کردم و همینجور گرفتم رو صندلای اسپرتم… بیشعور پسره امروز مسخرم می کرد که دمپایی پشیدم… می خواستم برم بزنم تو سرش و بگم ابله این دمپایی نیست…خو تو تابستون از همین چیزا میپوشن دیگه… آبو بستم و رفتم بالا…مستقیم بدون اینکه لباسم و در بیارم ولو شدم روز زمین و شالم و پرت کردم اونور…
مامان از اتاقش اومد بیرون و گفت: وا دختر چته؟ چرا ولو شدی؟
من: سلام…وای مامان هیچی نگو که دارم میمیرم…تو گرما بخار پز شدم… پدرم درومد…آی مامان دست و پاهام داره از جا در میاد…
مامان: حقته … تا تو باشی نری دنبال کار…
من: ای بابا مامان به خدا من شرمندتم با این ابراز محبتت… باز خدا رو شکر اندفعه به گورستان ختم نشد…

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید