متاسفانه هیچ گونه مطلبی یافت نشد !

دانلود رمان طپش از ستاره خادمی

دانلود رمان طپش از ستاره خادمی

مشخصات رمان

عنوان: رمان طپش

نویسنده : ستاره خادمی

ژانر: عاشقانه , اجتماعی

زبان: فارسی

صفحات: ۲۰۹

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۷۹ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۲٫۸۸ مگابایت

فرمت آیفون : ۳۴۱ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان طپش نوشته ستاره خادمی

قصه دختریه که توپول غرق نشده دختری که به خاطرمادرش دست از ارزوهاش کشید.
مادری که به خاطردخترش شب وروزش شد کاروکاروکار
درباره یه دختره. دختری که دردکشید.
همون دختری که عزیزکرده پدرش نبود وازسه سالگی سنگ قبرسردپدرش مرحم درداش بود.
درباره ی مادریه.همون مادری که میگن بهشت زیرپاشه.
یه پسر. پسری که زندگیش خانوادشه پسری که روزگاربه کامش خوش نبود.
بازی سرنوشت چه تقدیری براشون رقم میزنه؟؟

 

صفحه اول رمان طپش

آفتاب مستقیم توی چشمام بودودونه های عرق ازروی پیشونیم سرمیخوردپاهام توی کفشای کهنه
ای که سه سالی میشد ازشون استفاده میکردم دردمیکرد ازاون سرشهریک مسیربااتوبوس وبقیشو
پیاده اومده بودم چندوقتی بوددنبال کارمیگشتم اماکارمناسبی پیدانکرده بودم یاحقوقشون پائین
بود یامحیط کارخوبی نداشتن یامدرک میخواست که من دیپلم داشتم یاتجربه ورزومه کاری که
بازم نداشتم سارا یکی ازصمیمی ترین دوستام این کاروبهم معرفی کرده بود،هرچندخودش
نیازداشت اما معتقد بودکه من بیشتربهش احتیاج دارم . ظاهراانگاردکتری بود که خارج
ازکشوربوده حالا بعدازچندسال برگشته ایران ومطب زده ودنبال منشی میگرده.
نگاهی به ساختمون کردم ودنبال اسم بهزاد سپهری ،دندان پزشگ گشتم خودش بود رفتم داخل
سمت راست کافی شاپ کوچیکی قرارداشت ویمت چپ اتاقکی که پیرمردی بالباس های ابی
روشن که بهش میومد نگهبان ساختمون باشه قرارداشت،
به طرفش رفتم
-سلام ببخشیدمطب دکترسپهری طبقه چندمه؟
-سلام دخترم طبقه ۶واحد۴۲
-مرسی
به طرف اسانسوررفتم یکم استرس داشتم طره ای ازموهای سیاهم که بیرون اومده بودوکردم
داخل مقنعه سیاه رنگم.
باقدم های لرزان دنبال واحد ۴۲گشتمو به سمتش رفتم.
وقتی وارد شدم اولین چیزی که.خودنمایی میکرد پرده های سیاه رنگ بود مگه مجلسه ختمه؟
مبل های مشکی وسفید کلا دکوراسیونش مشکی وسفیدبود سمت چپ میزمنشی قرارداشت به
طرفش رفتم
-سلام ببخشیدمیتونم برم برم داخل؟
منشی باصدای تودماغی گفت;-هزینه ویزیت۲۴تومن
-من برای استخدام اومده بودم!
د نگاهی به لباس های کهنه ومندرسم کردوهمراه باپوزخندگفت:تو؟
-بله مشکلیه؟
-صبرکنید هماهنگ کنم

به اشتراک بگذارید