X
رمان میثاق

آغاز پیش فروش اختصاصی رمان میثاق در انجمن ناول 98

برای حمایت و کمک به نویسنده این رمان رو خریداری کنید 

رمان میثاق جدیدترین و بهترین رمان نوشته شده توسط زینب همتی عضو انجمن ناول 98 می باشد. که روایت زندگی پسری به اسم میثاقه که به دلایلی دختر مورد علاقه اش حکم زن برادرشو پیدا می کنه. میثاق که خیلی از این بابت شکسته می شه، بار سفرو می بنده و از شهر و دیارش برای همیشه می ره اما سرنوشت جور دیگه ای براش رقم می زنه و بعد از سال ها دوباره مجبور می شه برگرده...پایان خوش

👇دانلود و خرید رمان فقط از طریق ربات تلگرام زیر 👇

https://telegram.me/novel98_shop_bot

 

دانلود رمان یگانه

دانلود رمان یگانه

مشخصات رمان

عنوان: رمان یگانه

نویسنده : mina.lovestar

ژانر: عاشقانه

زبان: فارسی

صفحات: —–

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت آندروید : ۱٫۰۵ مگابایت

فرمت پی دی اف : ۴٫۸۹ مگابایت

فرمت آیفون : ۲۳۰ کیلوبایت

 

خلاصه ی از داستان رمان یگانه نوشته mina.lovestar

داستان درباره ی دختری به اسم یگانه از یکخانواده ی به شدت پولداره که بر اثر برخورد نا درست خ و نوادش با علاقمند شدن اون به یه پسر تصمیم میگیره از خ و نه بزنه بیرون بعد از هشت سال بالاخره عشق واقعیشو پیدا میکنه اما مشکل از جای دیگس که یکی دیگه هم در فراقش داره میسوزه …..

 

صفحه اول رمان یگانه

اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.انگار یه اتفاق خوبی میخواست بیوفته.صبح با لبخند بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه ی کاملی که مامانم مثل همیشه برام آماده کرده بود به سمت ماشین سرویسم رفتم و با خنده به همه سلام دادم.تو مدرسه با روحیه ای شاد برخلاف همیشه که دوستام منو به جمع دعوت میکردن،من خودم جمع رو به خنده انداختم.نمیدونم چرا ولی روز خوبی به نظرم میومد.و وقتی که من این حس رو داشته باشم یعنی اون روز یه اتفاق خوب میوفته.

از دور فرشته رو دیدم که با ابروهایی که از تعجب بالا رفته بود به سمتم میومد:به به یگانه خانوم!نمردیم و خنده شما رو هم دیدیم!

-نکنه فکر کردی فقط خودت میخندی؟؟

فرشته-نخیر،بنده بیجا بکنم از این فکرا کنم.

-فری به نظرت امروز چه اتفاقی میوفته؟

فرشته-نمیدونم.حالا فعلا بیا بریم سر کلاس تا ببینیم چی میشه.

فرشته بهترین دوستمه،خیلی دوسش دارم.دختر ماهیه. اول راهنمایی باهاش آشنا شدم.تقریبا پنج سالی هست که باهم همکلاسیم.در کل بچه خیلی خوبیه!

اون روز تو مدرسه به خوبی گذشت و اون اتفاق که من فکر میکردم خوبه زمانی افتاد که الناز بهمون گفت با پدرام،دوست پسرش،قرار داره و اگه تنها بخواد بره مادرش بهش اجازه نمیده.واسه همین به من و فرشته هم گفت که همراهش بریم.من و فرشته با بیرون رفتن مشکلی نداشتیم اگه مدتش طولانی نمی شد.به خاطر همین قبول کردیم که باهاش بریم.

پدرام با چندتا از دوستاش اومده بود،بین دوستای پدرام یکیشون نظر منو جلب کرد.عادت نداشتم کسی اونجوری بهم نگاه کنه در کل اصلأ عادت نداشتم به جمعهای اونجوری برم،ولی اون روز چون از صبحش حس خوبی داشتم به خاطر الناز قبول کردم باهاش برم.

پدرام متوجه ما شد که وارد کافی شاپ شدیم،برای الناز دست تکون داد که بریم کنارشون.بعد پدرام شروع کرد به معرفی دوستاش.اولین پسری که کنارش با یه تی شرت و شلوار جین وایساده بود رو کاوه معرفی کرد.نفر بعدی سینا بود که اصلأ نگم چه مدلی بود سنگین ترم!!نفر بعدی پسری که نیما معرفی شد پسر ساده ای که با پیراهن چهارخ و نه سفید و آبی و شلوار لی معمولی اومده بود همون پسری بود که منو تو اون جمع معذب میکرد.نمیدونم هدفش چی بود از اونطور نگاه کردن به من ولی به ظاهرش میخورد که پسر ساده ای باشه نه از اوناش.

من و فرشته هم توسط الناز به همه معرفی شدیم.

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید