X

رمان عصر اسف اثر بهزاد سرهادی

رمان عصر اسف اثر بهزاد سرهادی

مشخصات رمان عصر اَسَف

عنوان: رمان عصر اَسَف

نویسنده : بهزاد سرهادی

ژانر: اجتماعی،

زبان: فارسی

صفحات: ۸۰ صفحه

فرمت : PDF – APK ، EPUB

فرمت رمان و حجم هر کدام :

فرمت پی دی اف : ۲٫۵ مگابایت

فرمت آندروید : ۱٫۳ مگابایت

فرمت آیفون : ۱٫۹  مگابایت

 

خلاصه ی از رمان عصر اَسَف نوشته بهزاد سرهادی

رمان اجتماعی “عصر اَسَف”، بدون آنکه خیلی طعم تاریخی به خود بگیرد، بر اساس واقعیت های کلیِ گذشته بر کشور ایران در صد سال پیش، و دوران قحطی جنگ جهانی نگارش شده است. محتوای اصلی داستان حول موضوع خودخواهی و منیت می باشد. شرح ماجرا، ترکیبی از شرایط خواب و شرایط بیداری شخصیت اصلی کتاب به نام شاهرخ است؛ که مشخص شدن مرز بین این دو تا پایان داستان روشن نیست. این داستان علی رقم آنکه در دوران یک قرن پیش رخ می دهند، با این حال از نگاه نگارنده بسیار برزو بوده و به درستی با شرایط کنونی کشور همخوانی دارد.

صفحه اول عصر اَسَف

در نامه قبل هم یادآور شدم که چند ماهی می شود مردم شهر به نسبت روزی که به تهران آمدم، عصبی مزاج شده اند. حالا من هم از این گرانی ها که سرسام آور شده بی نصیب نمانده ام. قیمت ها هر هفته به هفته قبل توفیق می کند. قبلا هر چه قضاوت داشتم درباره حاج کریم سمسار کردم، کینه ای در دلم نیست. فقط این مرد بیشتر در چشم من بود. هر چه پیشتر کرد از بزرگ منشی و لطف او بوده. همیشه پیش هر مو سفید کرده ای، مثال او بودم که چطور سختی غربت را برای کسب علم وکالت به جان خریده ام. گاهی پسرانش به این تعریف و تمجید های حاج کریم حسادت می کردند. از دلم بی خبر بودند. از سردی خلق و نگاه های سنگینشان می شد براحتی فهمید. از همه بیشتر هم خواهرزاده حاج کریم. اسم ایرانی او صمد است. یک دورگه از پدری انگلیسی که پوست روشنش را از همین نژاد اجنبی به ارث برده. نباید پنهان کنم که شباهت ظاهری بیش از اندازه ای که به دشمنان پدرم، اشرفی-ها دارد، او را همیشه در چشم من منفور می کرده. علی الخصوص از آن وقت که این جمله “پوند استرلینگ کجا و قِران احمدشاهی کجا؟” را از او شنیدم. و البته او هم از همان ابتدا، هیچ علاقه ای به ملاقات با من نداشته. قدی کوتاه، هیکلی چاق و شکمی برآمده دارد. سر او طاس و بی مو است. اما همیشه لباس هایی فاخر و روشن به تن می کند؛ که این، ظاهرِ او را برای دختران و زنان دور و برش جذاب کرده. هر دفعه مچ خود را موقع دیدن من در جیب راست شلوارش فرو می کرد، تا مبادا مجبور به دست دادن با یک دهاتی شود. هنگامی که از حضورم معذب باشد، سرش را پایین می اندازد، ابروهایش را در هم می کشد و دهانش به یک طرف کج می شود. کار او این است که راه بیافتد در بازار و با استفاده از نفوذ حاج کریم، برای سفارت انگلستان به کمترین هزینه تجارت کند. آن روزهای اول خبطی کردم و درباره انبارهای غله سلطان آباد با او صحبت کردم. اما دوباره پشیمان شدم؛ و تا به امروز همیشه سعی داشته ام تا حد ممکن از این یک نفر به دور باشم.

بخش مربوط به لینک های دانلود

به اشتراک بگذارید

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

عضو کانال تلگرام رمان98 شوید