دانلود رمان بانوی جنگل

خلاصه: فرهاد خنده بلندي سر داد و گفت:اين است آرزوي تو ؟؟؟ فكر ميكردم به آرزويم بخندي از اينكه آن را بر زبان آوردم پشيمانم! نه باور كن به آرزويت نخنديدم من باز هم دچار اشتباه شدم و به فكر خودم خنديدم خيال ميكردم كه آرزو داري كه من و تو با هم.... من و تو با هم چي چرا حرفت را تمام نميكني؟
نویسنده: فهیمه رحیمی
صفحه 1 از 11
عضو کانال تلگرام رمان98 شوید