X

رمان ارباب خشن و وحشی من

خلاصه: روی صورتم نقاشی شد... با صدای پایی سرم رو طرف صدا برگدوندم!با قیافه ی غضبناکی از پله ها پایین می اومد...از ترس خودم رو روی مبل عقب کشیدم. پایین پله ها یک نگاه بهم کرد...توی نگاهش حرص، عصبانیت، غم بود. متعجب بهش نگاه کردم... بی حرف از ویلا بیرون زد...در رو محکم بهم کوبید!
نویسنده: نازنین امرالهی
صفحه 1 از 11
عضو کانال تلگرام رمان98 شوید