X

رمان دالان بهشت

خلاصه: انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش است که نه«فرزا »جان صدایش می کند، همان طور که روزي مرا صدا می کرد، همان طور که مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوري اش درد می کشید، از احساس ضعف، حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و... چشمانم سیاهی رفت، فقط
نویسنده: نازی صفوی
عضو کانال تلگرام رمان98 شوید