X

رمان تنها نیستیم

خلاصه: مرجان به گوشیم که برای پنجمین بار زنگ می خورد و سایلنتش کرده بودم، نگاه کرد و گفت: چرا جواب نمیدی؟ - ولش کن - کیه؟ ... - - مزاحمه؟ - نه. از تھرانه. با تعجب پرسید: چی شده؟ خودکار رو روی میز گذاشتم و گفتم: فکر می کنند من احمقم! - درست بگو ببینم چی شده؟ - دو روزه زنگ می زنند که بابات داره میمیره! پاشو بیا. آدرس که نداده بودم، ای کاش
نویسنده: مهسا زهیری
عضو کانال تلگرام رمان98 شوید