X

داستان کوتاه در آغوش مترسک اثر سمیرا تهوری (یلدا)

خلاصه: عشق را، شبیه دخترکی می‌بینم که پیرهن خاکستری رنگ پسر کدخدا را بر تن مترسک شالیزار برنج کرده‌اند. او صبح هر روز پیرهن گل قرمز با دامن چین‌دار بلندش را می‌پوشد، موهایش را با وسواس می‌بافد و تا خود شالیزار به شوق آغوش مترسک خوش اقبال، یک نفس می‌دود. در شالیزار برنج میرقصد، ترانه می‌خواند و دور از چشم مردم آبادی بی‌گدار به آب می‌زند و یقه نیمه پاره‌ی مترسک را با گونه‌هایش گل‌انداخته‌‌اش صاف می‌کند. نگاهی هم به چشمان دکمه‌ای او نمی‌اندازد، نکند در پیرهن قرمزی‌اش به چشم نیامده باشد. و شب که می‌شود؛ کابوس کلاغ‌های شوم شالیزار او را جان به لب می‌کند.
نویسنده: سمیرا تهوری (یلدا)
عضو کانال تلگرام رمان98 شوید